كلمه الله هي العليا
"عقيل بن معقول"را سكته كامل عارض شد و دفعتاً واحده از دار دنيا برفت.چون چهل روز بگذشت،شب در خواب،به خواب احمد آمد،و اين احمد صاحبخانه وي بود در نارمك و احمد او را گفت:چوني در آن غربت خاك كه تويي؟گفت:اين جاي كه منزل گزيده ام جاييست بس تنگ و تاريك و بويناك كه خفتن در آن بسي دشوار است و آسودن مشكل.لكن مرا بسي نيكوتر است از آن خانه كه در نارمك به اجاره داشتم؛و دليل،آن كه نه برق منقطع گردد،نه آب و نه هر دم چون تو موجري بر سر من آيد كه:اي عقيل برخيز و خانه بپرداز كه اجاره سر آمده است.
سيدعمادالدين قرشي
پي نوشت : منوچهر خان احترامي ، استاد عزيزم ياد يادداشت بالا بخير ، از جامع الحكاياتت آورده ام . به همين راحتي به رحمت ايزدي پيوستي . به همين راحتي به صابري ، صلاحي ، شاهاني ، شاپور ، توفيق و بقيه رفقاي عليه الرحمته ملحق شدي . شاگردهايت را به همين راحتي دنبال نخود سياه فرستادي و ورپريدي . .... . باورم نمي شود . خارج از تهرانم و گرفتار اين دندان درد ناخواسته ... . هنوز هم آن شب آشنايي مان را فراموش نمي كني . آن شبي كه از سعدي (ره) خواندنم خوشت آمد و برايم از حضرتش شاهد آوردي كه ؛ شخصي همه شب بر سر بيمار گريست / چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست ... ؛ يادت آمد استاد . منم عمادالدينت . استاد صبر مي خواهم . تسليت مي خواهم .... راستي جواب ميرزاوالده را مي خواهي چه بدهي ، جواب انوشه و پورنگت را مي خواهي چه بدهي ؟!!!! ... . الانه فقط و فقط اين بيت را زير لب زمزمه مي كنم : دريغا كه بي تو بسي روزگار / برويد گل و بشكفد نوبهار ..... خدايش بيامرزاد .

