كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی / که به دوستان یکدل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو / که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان / همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم / همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم / تو میان ما ندانی، که چه میرود نهانی
دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد / نه به وصل میرسانی، نه به قتل میرهانی
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

دیشب تمام شب می گفتم؛
باید که نامه ای بنویسم،
تا سقف ابر،
شاید که جا بگیرد
دلتنگی ام در آن ...
چشمت نمی گذارد اما
حرفی بریزد از سر انگشتم.

می دانی!
تنها در انتهای تابستان،
آن هم به گاه گاه،
می شد که هندوانه ای را
از مرد دوره گردی
با شرط کارد، خرید
و رفع تشنگی کرد
در زیر سایه ی توتی.
می شد به آشنایی هم
که می گذشت به تقدیر،
تقدیم کرد
یک تکه زآن شکوفه ی سرخ
بر شاخسار انگشتان.

در فصل دوست داشتن اما
جز ایکس، حاصل جمعی نیست،
پیش تر زان که بوسه ای بشکوفد
در بستر دو گیلاس...
سیبی بیفتد از شاخی،
و
آب تنی کند چشمی
در خنده ای به تقدیر...

باری ، فصول زیستن را
تضمینی از شکفتن شاخ و شکوفه نیست!
دیگر زیاده عرضی نیست...
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له



سوسن تسلیمی در زمان بازی در فیلم شاید وقتی دیگر سه فیلم توقیفی دیگر درکارنامه داشت ( سوسن تسلیمی )
نمایش "مدیرعامل" به کارگردانی سوسن تسلیمی چندی پیش در گوتنبرگ سوئد به روی صحنه رفت که با استقبال خوبی روبرو شد، اما تماشاگران سینما او را برای بازی در برخی از بهترین فیلم های ایرانی در دهه شصت به یاد می آورند. متن زیر گفتگویی است با خانم تسلیمی: تسلیمی، فعالیت سینمایی خود را با بازی در فیلم چریکه تارا ساخته بیضایی در سال ۱۳۵۷ آغاز کرد. فیلم شاید وقتی دیگر آخرین بازی او در سینمای ایران بهشمار میآید. شروع فعالیت سینمایی تسلیمی، همزمان شد با دوره انقلاب ایران. در زمان فیلمبرداری چریکه تارا، اعتراضهای اجتماعی به اوج خودش رسیده بود. او میگوید: "بعد از انقلاب، سدی که در برابر ابراز اندیشهها وجود داشت برای مدت زمان کوتاهی برداشته شد. ولی آن شیرینی آزادی بیان، امید به عدالت اجتماعی پایدار نبود و خیلی سریع جای خود را به نگرانی داد و قوانین جدیدی وضع شد که آثار هنری آن دوره را که سعی در مطرح کردن مسائل انسانی و اجتماعی داشتند زیر سئوال برد." فیلم چریکه تارا پس از انقلاب به نمایش عمومی در نیامد. در زمان فیلمبرداری مرگ یزدگرد هم در سال ۱۳۶۰، بحث اجباری شدن حجاب برای زنان مطرح شد: "ما فکر میکردیم میتوانیم زیر بار این تحمیل نرویم ولی فیلم توقیف شد. این فیلم فقط در سال ۱۳۶۰ در جشنواره نشان داده شد. بعد از آن، آقای بیضایی هر فیلمنامهای را که برای تصویب دادند، رد شد." در آن دوره، سوسن تسلیمی به عنوان بازیگر در استخدام تئاتر شهر بود. وی سال ۱۳۵۹ در پی اعتراضی به سیاست فرهنگی این مرکز، به اتهام "کمکاری" پس از ۱۲ سال کار، اخراج میشود: "آن سال در نمایشی بازی نکرده و به پیشنهاد مدیر وقت آنجا به جای بازیگری در کتابخانه مشغول کار شده بودم. در پایان سال مدیر جدیدی آمد. اولین کاری که کرد این بود که حقوق ماهیانه مرا که ۲۴۰۰ تومان بود قطع کرد.پرسیدم علت چیست؟ جواب آمد که باید گزارش بدهی چرا در طی این سال بازی نکردهای. من نوشتم که پیشنهادی در بهار همان سال دادهام که رد شده. تئاتر شهر هم به دلیل تعمیرات تعطیل بوده. طی تابستان و پاییز آن سال هم دو بار توسط افراد معترض اشغال و بار آخر برای مدتی تعطیل شده... به این دلایل توجهی نشد و حکم اخراج من داده شد. پس از آن هم تا اسمی از من برای بازی در کاری پیشنهاد میشد مورد مخالفت قرار میگرفت." در فیلم باشو غریبه کوچک، نوعی از دویدن را اختراع کردم که بدنم تکان نخورد تا صحنههای فیلم سانسور نشود ( سوسن تسلیمی ) وی ادامه می دهد: "تا اینکه سال ۱۳۶۲ بازی در مجموعه "سربداران" ساخته محمدعلی نجفی را شروع کردم. نقش "فاطمه" را بازی کردم که زن پرقدرتی بود. او مردپوشی میکرد و سوار اسب میشد و رهبر گروهی از جنگجویان بود. اما بی توجه به زحمتی که برای این نقش کشیدم، تعداد زیادی از صحنههایی را که در آن بازی کرده بودم کوتاه کردند. در مجلس آن زمان اعتراض شده بود که نقش فاطمه برای زنان ما گمراه کننده است." نگاه به مرد ممنوع پس از مجموعه "سربداران"، علی ژکان، برای بازی در فیلم مادیان(۱۳۶۳) به تسلیمی پیشنهاد همکاری میدهد: "باز از سوی مسئولان با حضور من مخالفت و سپس، با شرط و شروطی موافقت شد. در اواسط فیلمبرداری، فیلم متوقف شد. چون مسئولین راشهای بخشی از فیلم را دیده بودند و به نظرشان "حضور" من در صحنهها خیلی زیاد بود. گفتند هنرپیشه را عوض کنید. خودم هم به آقای ژکان گفتم کسی را برای این نقش بیاورد ولی سرانجام، ایشان موفق شدند اجازه بازی مرا بگیرند. شرط این شد که در پوششم از رنگهای زنده استفاده نکنم، تار مویی از من بیرون نباشد. و زاویه دوربین هم به گونهای نباشد که حضور مرا در صحنه برجسته کند. شخصی را هم برای نظارت، به محل فیلمبرداری فرستادند. گفته بودند هنگام بازی با بازیگران مرد نباید توی صورتشان نگاه کنم." وی می گوید: "در آن سال داوران جشنواره فجر اعلام کردند که به هیچ بازیگر زنی جایزه نمیدهند چون هیچکدام از نقشها با موازین اسلامی منطبق نبوده. ای کاش شخصیتهای زن فیلمهای آن سال، از سوی یک پژوهشگر مورد بررسی قرار بگیرد تا بدانیم شخصیتهای زن فیلمها در آن دوره واقعاً چگونه بودهاند." در ستایش صلح و دوستی سال ۱۳۶۴، در گیرودار جنگ ایران و عراق، تسلیمی ایده فیلم باشو غریبه کوچک را در طرح کوتاهی، با بیضایی در میان می گذارد و او هم که در آن زمان در اندیشه ساخت فیلمی درباره بچه ها بوده، آن را می پذیرد و پرورش می دهد: زنی گیلانی، بچه جنگزده ای از جنوب را در پناه خودش می گیرد: "این فیلم را با تمام وجودم می فهمیدم. البته به دلیل اینکه نقش اول فیلم زن بود، همان مشکلات همیشگی در کار وجود داشت. محدودیتهای فراوان در سینمای ایران نمیگذارد بازیگر زن با خودش و طبیعت جسمانیاش راحت باشد. یادم میآید در این فیلم، نوعی از دویدن را اختراع کردم که بدنم تکان نخورد تا صحنههای فیلم سانسور نشود!" سوسن تسلیمی می گوید در سال 1359 از تئاتر شهر اخراج شده است ( سوسن تسلیمی ) باشو غریبه کوچک، در سال ۱۳۶۹، پس از پنج سال توقیف، اکران میشود: "من آن موقع دیگر در ایران نبودم. این فیلم، به دلیل نگاه انتقادی به اصل و نفس جنگ، در زمان خودش نمایش داده نشد. فیلمی بود در ستایش صلح و دوستی. خیلی دلم میخواست آن را در ایران و در میان تماشاگران ایرانی میدیدم. بخصوص اهالی گیلان، چراکه اولین بار بود که در تاریخ سینمای ایران، در یک فیلم ایرانی به طور جدی از زبان گیلگی استفاده میشد. بدون اینکه از این زبان به عنوان وسیلهای برای ایجاد خنده و شوخی استفاده شود. برای من بازی در این فیلم، ابراز ستایش و قدردانیای بود از مادربزرگم که مرا از کودکی و پس از مرگ نابهنگام مادرم، منیره تسلیمی که از بازیگران مهم تئاتر و سینمای ایران در سالهای ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ بود، بزرگ کرد. برایم این فیلم ادای احترامی بود به همه بازیگران زن تئاتر گیلان که در آن سالها با وجود همه مشکلاتی که برای بازیگران زن وجود داشت روی صحنه رفتند و تهمتهای ناروا را به جان خریدند ولی به دلیل عشق به حرفه نمایش به راهشان ادامه دادند. این را هم بد نیست بگویم که من به جز فیلم مادیان، دیگر فیلمهایی را که در ایران بازی کردهام در شرایط معمولی و در کنار تماشاگران عادی روی پرده ندیدهام. فیلم شاید وقتی دیگر را در سال ۱۹۹۰ در جشنواره فیلم گوتنبرگ دیدم که گرچه در جمع تماشاگران ایرانی بودم اما دلم میخواست شرایط حاکم بر وطنم معمولی بود و میتوانستم کارم را در ایران ببینم". نقشی راحت و خودی تسلیمی، پس از باشو غریبه کوچک در سال ۱۳۶۴، در فیلم طلسم ساخته داریوش فرهنگ بازی میکند؛ در نقشی متفاوت با دیگر کارهای او؛ زنی تسلیم و افسرده: "در طلسم آقای فرهنگ مایل بود که من نقش یک عروس روستایی جوان را بازی کنم و نه آن عروس اشرافی را. اما من چنین نقشی را در فیلم "مادیان" و "باشو غریبه کوچک" کار کرده بودم. نمیخواستم تجربهای را تکرار کنم. نقشی که در این فیلم بازی کردم با تمام نقشهای من تفاوت داشت. یک زن بسیار آرام و از طبقه اشرافی که هیچ حرکت پر شتابی ندارد. زنی قربانی، که در نهایت، انتقام سالهای از دسترفتهاش را میگیرد و در لحظه آزادیاش نوکر خانه را که باعث محبوس شدن او در زیرزمین بود به قتل میرساند و قصر را به آتش میکشد. در آن دوره که افسردگی بر من غلبه داشت، این نقش برایم خیلی راحت و خودی بود." "بزرگترین مشکل فیلم شاید وقتی دیگر برای من، مسئله حجاب زن در خانه بود. اینکه زن در خانه با روسری راه برود و با روسری بخوابد، غیر طبیعی و غریب بود. حتی وقتی فیلم را در سوئد نشان دادند تعدادی از تماشاگران از من پرسیدند: شما موقع خواب هم روسری سر میکنید؟ "( سوسن تسلیمی ) زنان متفاوت سوسن تسلیمی، وقتی شروع به بازی در فیلم شاید وقتی دیگر (۶۶- ۱۳۶۵) کرد، سه فیلم توقیفی در کارنامه خود داشت: چریکه تارا، مرگ یزدگرد و باشو غریبه کوچک: "وقتی آقای بیضایی متن شاید وقتی دیگر را برای گرفتن تائید به وزارت ارشاد و امور سینمایی پیشنهاد دادند، جواب شنیدند که با ساختن این فیلم مخالفتی نیست ولی به شرطی که من در آن بازی نکنم. فعالیت هنری همه زندگی من بود و خانهنشینی، ضربه بزرگی که نمیدانستم چگونه آن را تحمل کنم. من در آن زمان ۳۶ سال داشتم. سالهایی را که در پشت سر داشتم از دست رفته میدیدم و برای آینده امیدی نبود. به چیزی که توجه نمیشد این بود که وقتی بازیگر در نقش فرو میرود، و خود را به دست نقش میسپرد، نقش جذاب و دیدنی میشود. ربطی هم به زیبایی چهره ندارد. من با معیارهای متعارف در جامعه زیبا نیستم. این گره خوردن من با نقش بود که منجر به "حضور"م در صحنه میشد. من اصلاً در آن دوره نمیدانستم مشکل چیست. همزمان هم میدیدم چهرهی درشت دیگر بازیگران زن روی پرده وجود دارد و از آنها تقدیر هم میشود." "درگیر و دار جنگ ایران و عراق ایده فیلم صلح جویانه باشو را با بهرام بیضایی در میان گذاشتم" (سوسن تسلیمی) تسلیمی ادامه می دهد: "انگار دلیل اصلیای که وجود داشت حضور 'نقش زن فعال و مستقل' در سینمای ایران بود. من در یک خانواده مادرسالار بزرگ شدهام. طبیعی است که سرچشمه الهام من در شکل بازیگریام زنانی باشند که از کودکی با آنها بزرگ شدهام. در واقع مشکل به چگونگی نقش زن در فیلمهای آقای بیضایی برمیگشت. او زن کمالگرا را به تصویر میکشد که شرایط موجود زندگیاش را نمیپذیرد، پرسشگر است، به قضا و قدر تن نمیدهد، تصمیمگیرنده است، و دنبالهروی سنت نیست. در آن دوره که زن ایدهآل را تسلیم در برابر سرنوشت خود میخواستند این نوع "زنان متفاوت"، مورد پذیرش مسئولان حاکم قرار نمیگرفتند. اینگونه زنان را غیر زنانه و "مردگونه" خطاب میکردند." او ادامه میدهد: "حس کردم به پایان خط رسیدهام. یا باید به شرایط تن میدادم. یا باید کار بازیگری را برای همیشه کنار میگذاشتم. تصمیم خود را گرفتم که ایران را ترک کنم. اما در همین زمان، ناگهان با بازی من در این فیلم موافقت شد. آقای بیضایی اصلاً از ساختن این فیلم اعلام انصراف کرده بود. گفته بود یا باید این بازیگر باشد یا اینکه فیلم را نمیسازم. پس فیلمبرداری را شروع کردیم. کوششم این بود که همه تمرکزم را به کارم بدهم. باید نقش سه زن را در این فیلم بازی میکردم که برایم بسیار جذابیت داشت. ولی بزرگترین مشکل شاید وقتی دیگر برای من، مسئله حجاب زن در خانه بود. اینکه زن در خانه با روسری راه برود و با روسری بخوابد، غیر طبیعی و غریب بود. حتی وقتی فیلم را در سوئد نشان دادند تعدادی از تماشاگران از من پرسیدند: شما موقع خواب هم روسری سر میکنید؟ دچار وسواس فکری هم شده بودم. هم باید در نقش فرو میرفتم و هم باید حواسم به روسری میبود تا مبادا تار مویی بیرون بزند که زد. این نگرانی تاثیرش را روی بازی من گذاشت. گاه فکر میکنم که میتوانستم در صحنههایی جور دیگری بازی کنم؛ اگرچه شاید وقتی دیگر را از بهترین آثار آقای بیضایی میدانم و خوشحالم که با وجود تمام مشکلات این فیلم ساخته شد." تسلیمی سه سال پس از مهاجرت موفق شد اولین نمایش خود را روی صحنه ببرد (سوسن تسلیمی) تسلیمی از سال ۱۳۶۶ ساکن کشور سوئد شده است. او درباره وضعیت اقتصادی خود در دوران آخر زندگی در ایران میگوید: "شرایط خیلی بد و سخت میگذشت. اینجا در سوئد، سیستم رفاه اجتماعی از کسی که به هر دلیلی بیکار است حمایت میکند تا محتاج نشود. در آن دوره من حقوق ثابت ماهیانهای در ایران نداشتم. بین هر کارم حدود یک سال و گاهی سه سال فاصله بود. در آن مقطع فعالیت برای آقای "داریوش فرهنگ" هم سخت شده بود. یادم میآید روزی قرار شد برایمان مهمان بیاید و یک هفتهای هم پیش ما بماند. فقر نسبی است و ما در آن زمان در سطح زندگی به ظاهر متوسطمان، دچار فقر اقتصادی بودیم. ناچار شدم بدون اطلاع خانوادهام گردنبند طلایی را که تنها دارایی قابل فروش من به شمار میآمد بفروشم تا خجالتزده میهمانم نشوم." تسلیمی می گوید: "دستمزدهایی هم که میگرفتیم پایین بود. بخصوص برای کسی که هر سه سال کاری انجام میدهد. ما با عشق و علاقه کار میکردیم، و بحثی در مورد مسائل مالی نداشتیم. دستمزد من هم در آن دوره جزو دستمزدهای بالا نبود. در نتیجه در سال ۱۳۶۶، دار و ندارم را فروختم تا ویزایی تهیه کنم. روزی که ایران را گذاشتم و آمدم، دیگر هیچ امیدی به ادامه فعالیت در ایران نداشتم. تنها دلگرمیام تشویق تماشاگران بود که هنوز هم قلبم را گرم میکند و برخوردهای مهربانشان به اندازه "صد جایزه هنری" برای من "ارزش" دارد. وقتی از کشور خارج شدم ۱۰۰ دلار تمام دار و ندارم بود. زندگی در یک کشور غریبه برای بیشتر کسانی که وطنشان را ترک میکنند چندان راحت نیست. باید روز و شب دوندگی کرد تا کاری راه بیفتد." یک سال پس از ورود به سوئد، در تئاتری به نام "آتلیه تئاتر"، شروع به کار کردم،کارم ارسال نامههای دفتر، نظافت، فروش بلیت و درست کردن قهوه تا حتی تنظیم نور صحنه بود (سوسن تسلیمی) تسلیمی یک سال پس از ورود به سوئد، در تئاتری به نام "آتلیه تئاتر"، شروع به کار میکند: "کارم ارسال نامههای دفتر، نظافت، فروش بلیت و درست کردن قهوه تا حتی تنظیم نور صحنه بود در زمانی که مسئول آن به دلیل بیماری در سر کار حضور نداشت. در آن دوره، شبها در خانه "مدهآ" را بر اساس ترجمه سوئدیاش تمرین میکردم. خودم بازیگر بودم و خودم هم کارگردان. این کار به من دلگرمی میداد که حس کنم هنوز دارم در زمینهای که دوست دارم فعالیت میکنم. در آتلیه تئاتر کسی کاری به من نداشت که در مملکتم با بهترین کارگردان سینما و نمایشنامهنویس آن کار کرده بودم. به من به عنوان یک وردست نگاه میشد، اما من باید کار میکردم تا هزینههای زندگی تنها فرزندم را تهیه کنم." نخستین تجربه نمایش "مده آ"، اولین تجربه کارگردانی تسلیمی در سوئد، در سال ۱۹۹۱، یعنی سه سال پس از اقامت او در سوئد، روی صحنه رفت: "من تازه وارد بودم و نمیدانستم کجا باید کارم را اجرا کنم. با تئاتر شهر در گوتنبرگ تماس گرفتم. کارنامه حرفهیام، بروشورها، نقدهای بینالمللی و عکسهای از نمایشهایی را که در ایران بازی کرده بودم به آنها نشان دادم و سرانجام توانستم سالن نمایشی را برای چند اجرا در اختیار بگیرم و نمایش مده آ را در آنجا اجرا کنم. من مدهآ را به تئاتر شرقی نزدیک کرده بودم. به شیوه روایتی. با بهرهگیری از چند نقاب، هر هفت نقشی که در این کار وجود داشت را خودم بازی کردم. تمام نیرویم را هم روی زبان گذاشته بودم تا مخاطبم مرا بفهمد.در آن دوره تقریباً هیچ بازیگر مهاجری روی صحنه تئاترهای سوئد دیده نمیشد. من شاید جزو اولیها بودم. امروزه با افزایش آمار مهاجرین در سوئد دیگر این امر کمکم دارد عادی میشود." تسلیمی، بعد از "مده آ"، با "پتر اسکارسون" آشنا میشود که جزو هنرمندان مشهور در سوئد به شمار میآید و به تئاتر شرق نیز علاقهمند است. تسلیمی در کارگاههایی که این هنرمند تشکیل داده و استادانی را از کشورهای چین، یونان و هند دعوت کرده بود تا تئاتر کشور خود را معرفی کنند کار میکند و تلاش میکند تا علاقهمندان هنر شرق را با تئاتر ایران آشنا کند: "کار با اسکارسون فرصت خوبی برای رشد بازیگری من بود. با این کارگردان دو نمایش کار کردم. در این دوره مهمترین کارم کار صدا با یک مربی یونانی به نام "میرکایمن دزاکیس" بود. در یکی از سفرهایم، فرصتی پیش آمد تا با تئاتر یونان از این زاویه که چرا از ماسک استفاده میکنند بهتر آشنا شوم. تماشاگر در سالنهای روباز قدیمی در یونان، فاصله بسیار زیادی با بازیگر داشت. در بعضی سالنها تعداد تماشاگران پانزده هزار نفر میشد. بههمین دلیل برای بازیگر بسیار مهم بود که بتواند مخاطب را جلب کند و استفاده از ماسک هم برای رسیدن به همین هدف بوده. در یک سفر کاری، در یکی از همین سالنها که مربوط به سبک نمایش در تئاتر قدیم یونان بود، قسمتهایی از مدهآ را اجرا کردم که تجربه بسیار شگفتانگیزی برایم بود. بعد از اینها با کارگردانی به نام "سارا ارلینگس دوتر" در زمینه نمایشنامههای قرون وسطای کلیسایی، و بعد از آن، در سال ۱۹۹۵ در تئاتر ملی سوئد شروع به کار کردم. در این مرکز، هفت نمایشنامه بازی کردم. از جمله "سلستینا" اثر فرناندو دوراخس که به خاطر بازی در آن، جایزه بهترین بازیگری آن سال تئاتر ملی را در سال ۱۹۹۶ گرفتم. بعد، "مدهآ" را برای بار دوم بازی کردم و اینبار با کارگردانی "سارا ار لینگس دوتر". برای بازی در این کار، از آکادمی سوئد جایزه بهترین بازیگر سال ۱۹۹۹ را گرفتم. کم کم و در طول کار یاد گرفتم جوری حرف بزنم که فکر کنم دارم به زبان مادریام حرف میزنم. اگرچه مشکلات خود را میفهمیدم. وقتی مواظب حرف زدنت میشوی از بازیگری فاصله میگیری." "من یک هنرجو هستم" "برخلاف ایران، در اینجا بازیگر روی صحنه از رقص، آواز، صدا، نرمش، و بیان استفاده میکند " (سوسن تسلیمی) تسلیمی حالا ۵۷ ساله است، اما با پیشینه ۳۸ سال کار هنری، هنوز خود را هنرجو میداند و میگوید: "من هنرجو هستم و همین مرا در سرپا ماندن در خارج از کشور و شروعی دوباره در ۳۶ سالگی نجات داده است. من خوشحالم که دارم در فضایی آزاد کار میکنم و یاد میگیرم. در کشور خودم هزاران محدودیت روی صحنه داشتیم. در اینجا بازیگر روی صحنه از امکانات رقص، آواز، صدا، نرمش، و بیان به راحتی استفاده میکند و این امکان را دارد تا به راحتی احساس و فهم خود را از نقش ارائه دهد، و در نتیجه رشد کند. اما در ایران بازیگر بخصوص بازیگران زن هزاران محدودیت دارند. میدانم در ایران استعدادهای درخشان و جوانی وجود دارد که اگرچه در کار خود با موانع بسیاری روبهرو هستند اما کارهای زیبایی ارائه کردهاند. متاسفانه آنها کمتر توان رفت و آمد برای یادگیری و تاثیرگذاری در دیگر جوامع را دارند و تاثیر پذیریهایشان از تئاتر غرب بیشتر از طریق فیلم و کتاب است. در اینجا برای علاقهمند به تئاتر امکان آشنا شدن با هنرمندان دیگر کشورها و در نتیجه الهامگیری از آنها وجود دارد. این امکانی بود که من و ما در ایران از آن محروم بودیم و یا به سختی به دست میآوریم." تسلیمی می گوید: "البته پیش از انقلاب، ما در گروه بازیگران شهر و تئاتر چهارسو این شانس را در ایران داشتیم که با آربی آوانسیان که از بزرگان تئاتر ایران است چند کار را در چند کشور دیگر اجرا کنیم. آربی نگاهی جست و جوگرانهای به کار بازیگری داشت که به او امکان کشف میداد. او راههای تازهای برای بیان تئاتری و نقش به من و ما نشان داد." سوسن تسلیمی، علاوه برکارگردانی تئاتر "مدیرعامل"، نوشته "استیگ لارشون"، نمایش های "کفش هایم را ببوس"، "جهت نمای غشی"، و "مرد لیزری" را به روی صحنه برده است. وی از سال ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۹ در ۱۵ نمایش و فیلم مختلف ایفای نقش کرده که علاوه بر آثاری که پيشتر عنوان شد، فیلم مرز ساخته رضا پارسا از جمله آنهاست. خانم تسلیمی در سال 2003، جایزه ویژه شخصیت ممتاز فرهنگی را در رشته کارگردانی فیلم و بازیگری، از طرف دولت سوئد دریافت کرد.



كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

نازنين افشين جم، عکس از سايت رسمی نازنين افشين جم
شهرت نازنين افشين جم بعد از احراز عنوان ملکه زيبائی کانادا فراگير شد. وقتی شنيديم که قرار است به لندن بيايد، فرصت را از دست نداديم که او را به استوديو دعوت کنيم تا علاوه بر سوالات خودمان، سوالات شنوندگان هم با او در ميان بگذاريم. گفتگو با نازنين ايرانی الاصل بودن نازنين افشين جم او ذهن او را نسبت به مسائل ايران مشغول کرد ضمن اينکه وی توضيح می دهد اصولا از نوجوانی به فعاليت های بشر دوستانه علاقه مند شد. از جمله بازترين نمونه اين فعاليتها تلاش او برای نجات دختری بود در ايران به نام نازنين فاتحی. نامبرده به خاطر ارتکاب قتل در حين دفاع از خود در جريان تجاوز به عنف به اعدام محکوم شده بود اما خيلی ها عفو او توسط رئيس قوه قضائيه را مرهون رايزنی های گسترده نازنين افشين جم در خارج از کشور ارزيابی کردند. درباره اين گفته منتقدان که کمک او به نازنين فاتحی باعث نشد که نامبرده شرايط زندگی خود را عوض کند و چه بسا، به عقيده برخی ها، اين شرايط را تشديد هم کرد، نازنين افشين جم پاسخ می دهد که آنچه را در حد توانش بوده برای نجات جان يک انسان انجام داد هر چند عمق مشکلات جوانان و زنان ايران گاهی می تواند انسان را نسبت به ثمربخشی تلاشهايش نا اميد کند. نازنين در استوديوی روز هفتم گرايش نازنين افشين جم به فعاليتهای بشردوستانه در سليقه اش نسبت به مرد مورد نظر و ايده ال او نيز تاثير گذاشته است. آنجا که از او پرسيديم با توجه به اينکه زيبائيش می تواند گاهی زيادی حواس مردها را پرت کند، چه ويژگی را بيش از همه در يک مرد می پسندد؟ نازنين پاسخ داد که مرد مورد علاقه او مردی است با "قلبی بزرگ و مهربان". درباره موزيک ويديوی اخير او پرسيديم تحت عنوان "يک روزی"، با اين مضمون که يک روزی بالاخره در ايران انقلاب می شود با دکلمه پايانی نازنين که اين انقلاب، انقلابی است "پيشرو". از آنجائی که اين ويديو حاوی تصاويری از انقلاب اوکرائين و صحنه های درگيری های خيابانی مردم با حکومتهای خودکامه بود، اين بحث را با نازنين باز کرديم که آيا انقلابهای خيابانی، با توجه به فرجام انقلاب خود ايران و انقلاب اوکرائين، بهترين شيوه برای تغيير اوضاعی نامطلوب است. نازنين در خلال اين سوال و جواب ها از چنين انقلابی دفاع کرد و اظهار داشت که اوضاع موجود در ايران نميتواند پايدار باشد.

كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
زاهدان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند
در هفته گذشته فيلمی از جريان سفر سيدمحمد خاتمی، رييس جمهور سابق ايران، به ايتاليا بر روی اينترنت منتشر شد که واکنشهای مختلفی همراه داشته است. اين فيلم نشان می دهد که آقای خاتمی از یک جلسه سخرانی خارج می شود و سپس ظاهرا با تعدادی از خانمهايی که در بيرون محل سخنرانی ايستاده بودند، دست می دهد. سایت بازتاب نوشته است که دفتر آقای خاتمی با ارسال نامه ای ضمن تکذيب دست دادن آقای خاتمی با زنان، تاکيد کرده است که "در حرمت لمس بدن نامحرم بدون ستر و مانع ترديدی نيست... ولی آنچه با تصوير پردازی مشکوک، با غرض يا هر انگيزه ديگر، نشر يافته تا مصافحه آقای خاتمی را با اجنبيه القاء کند عملی خلاف شرع و اخلاق است که تکذيب می شود." روزنامه کيهان درمطلبی در هفته گذشته ابراز اميدواری کرده بود "که آقای خاتمی چنين خطای بزرگی را مرتکب نشده و با حيثيت مردم شريف ايران بازی نکرده باشد." اين روزنامه در تحليل جوابيه دفتر آقای خاتمی نوشته "در جوابيه - اگر دقت شود- دست دادن آقای خاتمی تکذيب نشده است بلکه نويسنده جوابيه انتشار اين فيلم را «خلاف شرع و اخلاق» دانسته است، که بايد گفت؛ اگر انتشار اين فيلم خلاف شرع و اخلاق باشد به خاطر غيراخلاقی و خلاف شرع بودن اقدام آقای خاتمی است، بنابراين چگونه می توان نشر يک اقدام غيرشرعی را خلاف شرع دانست ولی خود آن اقدام را خلاف شرع ندانست؟!" اکثر مراجع تقليد شيعه دست دادن و تماس بدنی مرد با زن نامحرم را حرام می دادند. اما در اين ميان آيت الله منتظری و چندی ديگر با ذکر شرايطی خاص، اين کار را حرام تلقی نکرده اند. بر اساس فتوای آيت الله منتظری، اگر دست دادن در جامعه ای امری عادی تلقی شود و دست ندادن بی احترامی محسوب شود، در چنين شرايطی اگر دست دادن به قصد لذت نباشد، حرام نيست. محمدعلی ابطحی، از افراد نزدیک به آقای خاتمی، در واکنش به اين خبر در وبلاگ شخصی خود نوشته: "من ... در مراسم آن روز ايتاليا نبودم؛ و ديدم که دفترشان هم تکذيب کرده است؛ اما اگر هيچکدام از اينها هم نبود، می دانستم که آقای خاتمی با خانم ها دست نمی دهد. من نمی دانم آن فيلم مونتاژ بوده يا نه ولی می دانم مونتاژ فيلم و تنظيم آن به خصوص در اين چند ماهه تا انتخابات [مجلس] می تواند خيلی نان و آب دار باشد."
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

پرويز صياد بعد از اينکه خود را ناگزير ديد که چهار صبح از خواب بيدار شود تا در برنامه روز هفتم شرکت کند گفت "من حتی در دوران سربازی هم صبح به اين زودی برای چيزی از خواب بيدار نشده بودم". اما اين فقط بخشی از توضيحات پرويزصياد درباره تاريخچه فعاليت هايش بود. خيلی ها شايد پرويز صياد را عموما با صمدش بشناسند، شخصيتی که او می گويد در ابتدای شکل گيری، قرار نبود اين گونه باشد. برای شنيدن گفتگو اينجا را کليک کنيد وقتی صحبت به حرفهای جدی تر می رسد پرويز صياد توضيح می دهد که صمد را نيز بايد نمادی از انتقاد به اوضاع اجتماعی کشور در پيش از انقلاب دانست، هر چند اين نقش بعد از انقلاب مستقيما حکومت را به چالش گرفت. هر کاری هم که صمد کرده مانع از آن نشد تا از پرويز صياد قول بگيريم که چند ماه ديگر که به لندن آمد صمد را با خودش به استديو بياورد. چند تن از شنوندگان نظر پرويز صياد را درباره بعضی از هنرمندان امروز سينما در ايران جويا شدند که او پاسخ داد کار خيلی از آنها را ديده و خوشش آمده است. شنيدن اين واکنش از کسی که در نمايش "سينما رکس آبادان" گفته بود "تا وقتی حکومت سينما سوزان بر سر کار است به سينما نرويد" قابل تأمل بود. بر آن شديم تا از پرويز صياد بخواهيم اين تناقض را حل کند. او گفت منظورش سينمای دولتی است که او برای آن ارزش قائل نيست و در آن زمان که نمايش نامبرده تهيه شد چنين تفکيک بارزی در سينمای ايران وجود نداشت. شنيدن صدای شنونده ای از لاهيچان که زادگاه پرويز صياد است از تصادفات شيرين اين برنامه بود که او را خيلی خوشحال کرد. کار بعدی پرويز صياد کاری است با هادی خرسندی طنز پرداز معروف که ادامه همان نمايش مشترک قبلی آنها بود با نام "هادی و صمد، ده سال بعد". "
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

مایکروسافت می گوید هدف اصلی اش فروش این رایانه به موسساتی نظیر هتل ها، کازینوها، فروشنده های تلفن و رستوران هاست. شرکت مایکروسافت رایانه تازه ای به نام "سورفیس" Surface با صفحه نمایشگر "لمس پذیر" (touch-sensitive) عرضه کرده که شبیه میز طراحی شده است. این رایانه به گونه ای طراحی شده که نیازی به موش و صفحه کلید معمول ندارد و کاربران می توانند به جای آن از انگشتان دست خود برای فرمان دادن به آن استفاده کنند. رایانه میزی "سورفیس" همچنین طوری ساخته شده تا بتواند با گوشی های تلفن همراه که رویش گذاشته می شوند ارتباط برقرار کند. مایکروسافت می گوید هدف اصلی اش فروش این رایانه به موسساتی نظیر هتل ها، کازینوها، فروشنده های تلفن و رستوران هاست. این دستگاه از جمله محصولاتی است که ادعا می شود مجهز به فن آوری "چند لمسی" (multi-touch) است. این فن آوری رایانه ها را قادر می سازد برای اجرای دستورات، از تماس همزمان چند انگشت به جای موش و صفحه کلید فرمان بگیرند. یکی از نمونه های پر سر و صدای چنین ابزارهایی آی فون iPhone شرکت اپل است که گفته می شود ماه ژوئن به بازار می آید. شرکت هیولت پکارد Hewlett-Packard نیز در زمینه گسترش فن آوری چند لمسی فعال است و در این زمینه انجام تحقیقات علمی را نیز راهبری می کند. "سورفیس" با صفحه ۷۶ سانتیمتری اش (۳۰ اینچ) قرار است بین ۵ تا ۱۰ هزار دلار فروخته شود. با این حال، مایکروسافت گفته است قصد دارد در چند سال آینده نسخه های ارزان تر این محصول را برای اسفاده در منازل عرضه کند. مایکروسافت گفته است که این رده محصولات بازاری چند میلیارد دلاری خواهند بود و استفاده از آنها در آینده از روی میزها و پیشخوان فروشگاه ها به داخل خانه ها گسترش می یابد. این شرکت می گوید گروه کوچکی از افراد قادر خواهند بود همزمان از رایانه "سورفیس" استفاده کنند. در ماه های اخیر فروش محصولات این شرکت بزرگ نرم افزار سازی فراز و نشیب هایی داشته است. در حالی که فروش دستگاه های بازی ایکس باکس (Xbox) موفقیت آمیز بوده، دستگاه پخش کننده موسیقی موسوم به زیون (Zune) همچنان با فاصله زیادی از آی پاد شرکت اپل عقب مانده است.
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

دولت ایران اعطای لقب شوالیه از سوی ملکه بریتانیا برای سلمان رشدی نویسنده کتاب 'آیه های شیطانی' را محکوم کرد . آقای رشدی در سال 1999 توانست بار دیگر زندگی کم و بیش عادی را از سر گیرد سلمان رشدی نویسنده بریتانیایی که در پی فتوای قتلی که آیت الله خمینی علیه او صادر کرد برای سالیان دراز در اختفا زندگی می کرد از سوی ملکه الیزابت لقب شوالیه دریافت کرده است. کتاب "آیه های شیطانی" آقای رشدی احساسات بسیاری از مسلمانان در اطراف جهان را جریحه دار کرد و در سال 1989 حتی جایزه ای برای سرش تعیین شد. اما این نویسنده هندی الاصل که از سال 1999 بار دیگر زندگی عادی را از سر گرفت در این مدت از جنجال پرهیز نکرده است. آقای رشدی که سکولار سفت و سخت است از سخنان جک استرا، وزیر خارجه سابق بریتانیا، در مورد زنان مسلمان و حجاب پشتیبانی کرده و علیه "استبداد گرایی" اسلامی هشدار داده است. وی که فرزند یک بازرگان موفق هندی است در سال 1947 در خانواده ای مسلمان در شهر بمبئی (مومبئی) به دنیا آمد. وی که در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل کرده است، نخستین رمان خود، "گریموس"، را در سال 1975 چاپ کرد که عمدتا مورد بی توجهی خریداران کتاب و محافل ادبی قرار گرفت. اما دومین تلاش او در داستان نویسی - بچه های نیمه شب - او را یکشبه به شهرت ادبی رساند. این کتاب جایزه بوکر سال 1981 را برد و در سال 1993 پس از آنکه بهترین رمان در میان برندگان بوکر در 25 سال نخست اعطای جایزه شناخته شد "بوکر بوکرها" را برد. وی در روز 19 ژوئن پا به 60 سالگی می گذارد. فتوای مرگ سلمان رشدی با قوه خارق العاده تخیل تاریخ را به زبان داستان به تصویر می کشد و اکثر آثارش در هند و پاکستان می گذرد. کتاب چهارم او - آیه های شیطانی چاپ 1988 - نبردی کیهانی میان خیر و شر را ترسیم می کند و عالم خیال، فلسفه و طنز را در هم می آمیزد. اما این کتاب بلافاصله پس از چاپ به خاطر آنچه مسلمانان ارائه تصویری کفرآمیز از پیامبر اسلام دانستند محکوم شد. کتاب در بسیاری کشورهای اسلامی ممنوع شد و در سال 1989، آیت الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی، با صدور فتوایی خواستار قتل سلمان رشدی شد. این فتوا رسما تا سال 1998 به قوت خود باقی بود. سلمان رشدی که پس از آن فتوا عملا مثل زندانی و تحت محافظت پلیس زندگی می کرد به نگارش رمان و چندین رساله ادامه داد. آقای رشدی پس از ظهور مجدد در انظار عمومی از جنجال پرهیز نکرده است. وی در حمایت از سخنان جک استرا درباره زنان مسلمانی که روبنده می پوشند حجاب را "زننده" توصیف کرده است زیرا آن را مظهر "محدودیت برای زنان" می داند.
سلمان رشد و همسرش پامدا لاکشمی که هنرپیشه است
وی همچنین در پی جنجالی که در جهان اسلامی بر سر کاریکتاتورهای پیامبر اسلام که در یک روزنامه دانمارکی چاپ شده بود به راه افتاد، نسبت به "استبداد گرایی" اسلامی هشدار داد. وی در مورد دریافت لقب شوالیه به پاس خدماتش به عالم ادبیات، گفت: "من از دریافت این افتخار بزرگ احساس هیجان و کوچکی می کنم، و عمیقا سپاسگذارم که کارم به این شکل مورد توجه قرار گرفته است."
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

من نمی دانم که چرا می گویند، اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست . گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید ، کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ، کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم
شهادت بانوی دو عالم و همچنین شهادت حضرت محسن بر همه ی مسلمین تسلیت باد

زبان حال حضرت علی (ع)
خودم دیدم که آتش شعله ور بود
خودم دیدم که زهرا پشت در بود
خودم دیدم که زهرا ناله میکرد
خودم دیدم که دستش بر کمر بود
خودم دیدم که هم افتاده بر خاک
کنارش فضهً، خونین جگر بود
خودم دیدم که زینب ایستاده
کنار مادرش با چشم تر بود
خودم دیدم رخ نیلی او را
زدند آتش تمام پیکرم را
خودم شستم دل شب همسرم را
به اشک دیده از جان بهترم را
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

زندگی پائیز غم انگیزی است که با هر سازی می رقصد
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
زندگی ماشینی

روزگاری یک نگه، گرمای صد آغوش داشت اشک عاشق مزّه گل چشمههای نوش داشت
یک نوازش میزد آتش بر دل هر بیقرار یک سخن، پویائی یک بستر گل پوش داشت
خندهها بوی خوش عشق و محبت داشتند چشمها گیرائی یک چشمه خودجوش داشت
ای که آغوشت ز سردی میزند پهلو به غم یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت
پروردگارا، دوست دارم بر فراز آسمانها پر بگیرم وفریاد برآورم. در این دنیا که قلبها از آهن و سنگ و بی خبر از عاطفه اند، تو را به حرمت پاک آسمانی ها سوگند مرا به حال خود رها مکن.
وقتی زندگی ماشینی امروزی خسته ات می کند. وقتی زیر چرخ دنده های دنیای ماشینی له میشی و تگرگ دروغ و کینه یکریز رو سرت می باره، و ریا ذهن آدما رو پر کرده، جز روزنه ای که «خدا» می نامندش، مأمنی برایت باقی نمی مونه.اینجاست که عشق در دل دریایی مردم باصفا، موج می زند و صداقت، کالای مصرفی هر روزشان است. درب مغازه دروغ، به علت فوت برادرش، حسد، همیشه بسته است!مردمان روستای رهپویان عشق خدا، بر سینه کینه، دست رد زده اند. در سوپر مارکت روستا همه اجناس مارک صداقت بر خود دارد و از اجناس غیر استاندارد و فاقد هولوگرام وساخت کارخانه حسد ٬ کینه و دروغ خبری نیست آن جا همه اجناس با طعم و اسانس عشق عرضه میشه
در پهن دشت پر بار آبادی، کشاورزان رو میبینی بذر ایمان میپاشند و خوشه های عشق و محبت و صفا و یکرنگی درو میکنند
راستی ما اینهمه دارایی با ارزش رو به چه قیمت فروختیم ؟
به قیمت زندگی مثلا مرفه ماشینی که مثلا لباسمون رو ماشین بشوره غذامون رو ماشین بپزه بجای بازو مون ماشین کار کنه و بجای قلب مون ...... راستی بجای قلب ماشینی هست که برامون از ایمان ٬عشق ٬ محبت ٬ صفا و صمیمیت بگه و بتونه این کلمات رو ترجمه کنه
دنیای عجیبیه خالق مغلوب مخلوق خودش شده
ماشین رو انسان ساخته ولی ماشین تعیین میکنه که انسان چطور فکر کنه ٬ چطور زندگی کنه و چطور بی عاطفه باشه و واسه اینکار امکاناتش رو هم در اختیارش میزاره
مثلا CALLER ID یا همون شماره انداز تلفن اول چک میکنیم که طرف کیه بعد خیلی راحت از جواب دادن طفره میریم و کار به جایی میرسه که همین ماشین به خودش هم کلک میزنه و با اینکه ما کاملا در دسترس هستیم این امکان رو به ما میده که با یه ترفند کوچولو به طرف اعلام بشه *مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد * به همین راحتی
....... و این تلفن كه خراب نیست
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

او هرگز با كوانتوم آشتى نكرد
كنگره سولوى
همه چيز از كنگره سولوى شروع شد. بانى اين سرى كنگره ها، يك صنعتگر آلمانى به نام ارنست سولوى بود. او اولين كنگره بين المللى سولوى را كمى قبل از شروع جنگ جهانى اول، در شهر بروكسل برگزار كرد. قرار بر اين بود كه در اين كنفرانس ها حدود 30 نفر از فيزيكدانان برجسته دعوت شوند و بر روى موضوع از قبل تعيين شده اى، بحث و بررسى كنند. از سال 1911 تا 1927 پنج كنگره با اين روش برگزار شد و هر كدام به يكى از پيشرفت هاى فيزيك در آن سال ها اختصاص داشت. معروف ترين كنگره سولوى در سال 1927 و با موضوع فيزيك كوانتومى برگزار شد. در بين شركت كنندگان در اين كنفرانس 9 فيزيكدان نظرى حضور داشتند كه بعد ها همه آنها به خاطر سهم مهمى كه در شكل گيرى نظريه كوانتوم داشتند، برنده جايزه نوبل شدند. ماكس پلانك، نيلز بور، ورنر هايزنبرگ، اروين شرودينگر و... آلبرت اينشتين از جمله آن فيزيكدان ها بودند. اما اينشتين هنگام شركت در كنگره به خاطر نظريه نسبيت و همين طور دريافت جايزه نوبل به قدر كافى مشهور بود. به همين دليل نظر او براى ديگر فيزيكدان ها اهميت زيادى داشت. هنگام برگزارى پنجمين كنگره سولوى يكى، دو سال بود كه از ارائه فرمول بندى شسته رفته اى از مكانيك كوانتومى مى گذشت. ماكس بورن يك فرمول بندى آمارى از مكانيك كوانتومى منتشر كرده بود و هايزنبرگ هم اصل عدم قطعيت (uncertainty principle) خود را مطرح كرده بود. نيلز بور نيز براساس اين دستاوردها تعبير معرفت شناختى خود را از مكانيك كوانتومى پيشنهاد كرده بود كه در ضمن آن ايده مكمليت (complementarity) را نيز معرفى مى كرد. همه اين موارد دلايلى كافى بودند كه اينشتين در تمام طول كنفرانس با بور و هايزنبرگ به بحث بنشيند.
تعبير كپنهاگى
نكته مهم در اصل عدم قطعيت هايزنبرگ اين بود كه، نمى توان مكان و تكانه (يا سرعت) يك ذره را به طور همزمان و به طور دقيق اندازه گيرى كرد. با اندازه گيرى مكان عدم قطعيتى در اندازه گيرى سرعت به وجود مى آيد و بالعكس. با مطرح شدن اين اصل جنجال برانگيز خيلى ها عدم قطعيت را ذاتى طبيعت دانستند و گفتند كه اين مشكل دستگاه اندازه گيرى يا ناظر نيست. به اين ترتيب اصل عليت را زير سئوال بردند، به اين معنى كه وقتى نمى توانيم زمان حال يك سيستم را به طور دقيق بدانيم پس از آينده آن نيز چيزى نمى دانيم و از آنجا كه اين جهل به ذات طبيعت و نه به دستگاه اندازه گيرى مربوط است، روابط على مخدوش مى شود. اين نتيجه گيرى از يك اصل كاملاً فيزيكى يكى از جنبه هاى تعبيرى بود كه بعدها به «تعبير كپنهاگى» از مكانيك كوانتومى معروف شد. از ديگر مولفه هاى تعبير كپنهاگى ويژگى آمارى و احتمالاتى پديده هاى زيراتمى بود. براى مثال اگر ناظرى سرعت ذره اى را در راستاى معينى اندازه گيرى كند، به احتمال X يك مقدار خاص و به احتمال Y مقدار ديگرى را به دست مى آورد. روى دادن هر كدام از اين احتمالات هم كاملاً تصادفى است و هيچ مكانيسمى براى چگونگى اتفاق آنها بيان نمى شود. نكته ديگر تعبير كپنهاگى انكار واقعيت فيزيكى بود، به اين معنا كه فرمول بندى مكانيك كوانتومى تنها واقعيت موجود است. پيش بينى نتايج و كارآمد بودن فرمول بندى كافى است و لازم نيست كه اين فرمول بندى حتماً با يك واقعيت عينى فيزيكى متناظر باشد.
اينشتين بر ضد بور
اينشتين به هيچ وجه نمى توانست زير بار يك چنين تعبيرى برود. او فيزيكدانى بود كه همواره به دنبال كشف طبيعت بود و يك چنين نظريه اى با اين نتايج عجيب و غيرشهودى او را راضى نمى كرد. اينشتين به رئاليسم اعتقاد داشت و نمى توانست بپذيرد كه مشاهده كننده واقعيت يك پديده فيزيكى را تعيين مى كند. او معتقد بود كه فيزيكدان ها به ايده آليسمى از نوع باركلى روى آورده اند كه آنها را سرمست كرده است و از هدف اصلى علم و همچنين فيزيك دور شده اند. به همين دليل بود كه در كنگره سولوى به شدت در مقابل نظريات بور و هايزنبرگ موضع گيرى كرد. هايزنبرگ در خاطرات خود مى نويسد: «همه بحث ها در سر ميز غذا شكل مى گرفت و نه در تالار كنفرانس و بور و اينشتين كانون همه بحث ها بودند. بحث معمولاً از سر ميز صبحانه شروع مى شد و اينشتين آزمايش فكرى جديدى كه گمان مى كرد اصل عدم قطعيت را رد مى كند، مطرح مى كرد. پس از بحث هاى بسيار در طول روز، بور سر ميز شام به اينشتين ثابت مى كرد كه آن آزمايش هم نمى تواند اصل عدم قطعيت را خدشه دار كند. اينشتين كمى ناراحت مى شد، اما صبح روز بعد با يك آزمايش فكرى ديگر كه پيچيده تر از آزمايش قبلى بود، از راه مى رسيد. پس از چند روز پاول اهرنفست فيزيكدان هلندى كه دوست اينشتين بود گفت: من به جاى تو خجالت مى كشم، استدلال هاى تو در برابر مكانيك كوانتومى شبيه استدلال هايى است كه مخالفانت در برابر نظريه نسبيت مى آورند.» اينشتين با اين آزمايش هاى فكرى مى خواست وجود ناسازگارى در مكانيك كوانتومى را نشان دهد تا بتواند آن را رد كند، اما موفق نشد. او هميشه مى گفت نمى تواند قبول كند كه خدا شير يا خط بازى مى كند. او معتقد بود اگر خدا مى خواست تاس بازى كند اين كار را به طور كامل انجام مى داد و در آن صورت ما ديگر مجبور نبوديم به دنبال قوانين طبيعت بگرديم، چرا كه ديگر قانونى نمى توانست وجود داشته باشد. جواب بور به تمامى اين جملات نغز اين بود كه: ما هم وظيفه نداريم براى خدا در اداره كردن جهان تعيين تكليف كنيم. به اين ترتيب بور در پنجمين كنگره سولوى توانست از سازگارى منطقى تعبير كپنهاگى دفاع كند. اما بحث هاى اينشتين و بور به ششمين كنگره سولوى در سال 1930 نيز كشيده شد و باز هم اينشتين نتوانست نتيجه اى بگيرد. پس از آن تلاش كرد كه ناقص بودن مكانيك كوانتومى را نشان دهد.
اينشتين، پودلسكى و روزن
اينشتين در ادامه تلاش هايش براى اثبات ناقص بودن تعبير استاندارد مكانيك كوانتومى، مقاله اى را در سال 1935 با همكارى پودلسكى و روزن منتشر كرد. اين مقاله با عنوان «آيا توصيف مكانيك كوانتومى از واقعيت فيزيكى مى تواند كامل باشد؟» بعدها با نام اختصارى EPR معروف شد. آنها در مقاله شان سعى كردند كه با يك آزمايش فكرى نشان دهند عناصرى از واقعيت وجود دارند كه در توصيف كوانتومى وارد نشده اند و بنابراين مكانيك كوانتومى ناقص است. طبق نظر اينشتين نظريه اى كامل است كه هر عنصرى از واقعيت فيزيكى مابه ازايى در آن داشته باشد. چهار ماه بعد، بور در مقاله اى با همان عنوان آزمايش EPR را رد كرد و نشان داد كه استدلال آنها مغالطه آميز است.اما اين پايان ماجرا نبود. نه اينشتين و نه بور، هيچكدام راضى نشده بودند. اينشتين تا پايان عمرش در سال 1955 همچنان مشكلات مكانيك كوانتومى را يادآورى مى كرد. در مورد بور هم معروف است عكسى كه از تخته سياه او درست يك روز قبل از مرگ او گرفته شده، شامل طرح آزمايشى است كه در سال 1930 مورد بحث او و اينشتين بوده است. اينشتين هيچ گاه مكانيك كوانتومى را نپذيرفت و در بهترين حالت قبول كرد كه اين نظريه، فقط يك نظريه موقتى است كه كامل نيست و فيزيكدانان بايد به دنبال نظريه اى ديگر باشند. نظريه اى كه هم به عليت و هم به رئاليسم مقيد باشد و در عين حال زيبا و ساده نيز باشد.
منابع
:
1- جزء و كل/ ورنر هايزنبرگ/ حسين معصومى همدانى/ نشر دانشگاهى
2- تحليلى از ديدگاه هاى فلسفى فيزيكدانان معاصر/ مهدى گلشنى/ انتشارات مشرق
3- Stanford Encyclopedia of Philosophy / Quantum Mechanics
به نقل از سي پي اچ تئوري
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

حق جل و علا مي بيند و مي پوشد و همسايه نمي بيند و مي خروشد .

بسياري از اوقات خودمان هم فريب اشك هايي را مي خوريم كه براي گمراه كردن ديگران ريخته ايم .

چقدر سخت است باور كنيم آنچه ديگران درباره ما مي گويند صحت دارد .

مي توان شاعر بود و شعر نگفت .

خيلي از كارها را شروع كردم . خيلي از كارها را به انجام رساندم . بسياري از كارها را شروع كردم كه ناتمام ماندند . اما از همه مهم تر اين است كه انبوهي از طرح ها و نقشه ها را كه مي بايست از فكر به عمل در مي آوردم ؛ حتي شروع نكردم .

باران بر سر آدم منصف مي بارد و نيز بر سر آدم بي انصاف . ولي آدم منصف خيس مي شود . زيرا آدم بي انصاف ؛ چتر او را مي دزدد .

خورشيد مرده بود و هيچ كس نمي دانست كه نام آن كبوتر غمگين كز قلب ها گريخت ايمانست .

من چه هستم ؟!!! نوزادي كه در قعر شب مي گريد ؛ نوزادي كه براي روشنايي ناله مي كند ؛ و جز گريه زباني نمي شناسد .

كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

مرورى بر رمان افعى در مشت،نوشته اروه بازن
افعى در مشت
متشكرم مادر! من جوانى هستم كه با افعى اى در مشت قدم به زندگى مى گذارم. اروه بازن در خانواده علم و ادب به دنيا آمد. رنه بازن داستان نويس معروف فرانسوى (۱۹۳۲-۱۸۵۳) از اقوام نزديك وى و ژول بازن فيزيكدان نامى در قرن نوزدهم عموى پدرى وى به شمار مى رود. پدر بازن مردى معنوى و به دور از زندگى عملى بود كه در پس ازدواج با دخترى از خانواده اى ثروتمند بيش از پيش در مطالعات خود غرق شده و توجهى به حوادث اطرافش و خصوصاً وظايف خانوادگى نداشت. مادر بازن اما تاثيرى انكارناپذير بر شخصيت او گذاشت به طورى كه تا ساليان دراز و در غالب آثار نويسنده اين تاثير به وضوح قابل پيگيرى است. مهم ترين اثر و شاهكار اروه بازن «افعى در مشت۱۹۴۸» به خوبى بازتاب دهنده رفتار خشن و غيرانسانى مادر نويسنده در دوران كودكى و نوجوانى او است كه در ادامه به اين رمان تاثيرگذار تاريخ ادبيات فرانسه خواهيم پرداخت. در سال ۱۹۴۹ اروه بازن رمان ديگرى با عنوان «سرى كه به ديوارها مى خورد» را منتشر كرد كه ژرژ فرانژو كارگردان نامدار سينماى فرانسه اقتباس سينمايى موفقى از اين كتاب انجام داد كه نام فرانژو را به عنوان يكى از سرآمدان موج نو سينماى فرانسه مطرح كرد. اروه بازن در اين كتاب مانند بقيه آثار مهمش بين وقايع نگارى و تخيل در نوسان است. و شرح احوال و زندگى جوانى را دنبال مى كند كه با هزاران اميد و آرزو در ميان اجتماع به دنبال حقيقت مى گردد و پس از مدت ها تلاش سرش به ديوارهاى يأس و اندوه مى خورد. بازن در سال ۱۹۵۱ رمان «مرگ كره اسب» را منتشر كرد كه در واقع دومين كتاب از مجموعه «رزو» او است. افعى در مشت و مرگ كره اسب در واقع دو كتاب مكمل يكديگرند و در عين حال هر يك اثرى جداگانه و مستقل به حساب مى آيند. يك سال بعد كتاب جديدى از اروه بازن به چاپ رسيد كه به نوبه خود شور و غوغاى عجيبى برپا كرد اين كتاب كه «بلند شو و راه بيفت» نام داشت سرگذشت جوانى بود كه در ميان تيرگى هاى اجتماع بالاخره راهى كه خود شرافتمندانه و صحيح مى پندارد را انتخاب مى كند.
از اين نويسنده تا پايان عمر آثار مختلف ديگرى نيز از جمله: «ارث مادرى، مادام ايكس و آتشى آتش ديگر را نابود مى كند» به چاپ رسيد ولى هيچ كدام از اين نوشته ها نتوانست چيزى به شهرت فراوان و افسانه اى كتاب افعى در مشت اضافه كند. در سال ۱۹۴۸ هنگامى كه انتشارات برنارگراسه كتابى با عنوان «افعى در مشت» را از نويسنده اى ناشناس و گمنام با نام اروه بازن منتشر كرد اين كتاب به قول پيربرونل منتقد و محقق نامدار فرانسه نويسنده اى ناشناس را به جهان ادبيات معرفى كرد كه با فصاحت بيان و نشاطى وصف ناپذير در برابر ناپاكى ها و زشتى هاى اجتماع خود موضع گيرى مى كند. سبك نويسنده در اين كتاب ميان اتوبيوگرافى و خاطره نويسى از يك سو و تخيل عميق و فرهيخته از سويى ديگر در نوسان است.
شخصيت (فولكوش) مادر بى كفايت نويسنده در اين كتاب به طرز حيرت انگيزى دقيق و هولناك ترسيم شده است. همان طور كه ذكر شد در اين كتاب تخيل اغلب با خاطره هاى شخصى و تلخ نويسنده از دوران كودكى خود در مى آميزد. اروه بازن با ترسيم كودكى قهرمان رمان «ژان» و دو برادرش فرد و مارسل در اقامتگاهشان «لابل آنژرى» كه اقامتگاه قديمى خانواده (رزو) است با مادر و خانواده بورژواى خود تسويه حسابى اساسى مى كند. اين كتاب در حقيقت شرح عصيان و طغيان نوجوانى است برضد روابط و مناسبات پوسيده و خشن خانوادگى خود و به تبع آن كليت جامعه بورژواى فرانسه در نيمه اول قرن بيستم را هدف و منظور قرار مى دهد. افعى در مشت مستقيماً موضوع خانواده و روابط خانوادگى، خصوصيات ارثى و تاثير متقابل انسان و محيط اطرافش را در محيط خانواده كه به تعبير نويسنده كتاب مبناى جامعه بشرى است مورد بحث قرار مى دهد. همان طور كه اشاره شد اين كتاب در حقيقت قسمت اول (مجموعه رزو) است كه ادامه اين داستان در كتاب «مرگ كره اسب» دنبال مى شود. خاندان رزو خاندانى است كه بازن افراد آن را از ميان تيره ترين، عقب مانده ترين و خشن ترين اولياى اجتماع فرانسه بيرون كشيده است و تمام خصوصيات ارثى و نيات و مقاصد آنها را با صداقت و صراحت خاصى ذكر كرده است. سبك اروه بازن در اين كتاب، سبكى است مشكل، داراى جملات و عباراتى كنايه آميز و متكلف، كلماتى سنگين و مطنطن و در عين حال بسيار صريح و بى پرده كه گاه به وقاحت يا پورنوگرافى پهلو مى زند و خواننده علاقه مند را به ياد نويسندگانى چون هنرى ميلر و دى اچ لاورنس مى اندازد. اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه كنايه و طعنه از مشخصات بارز نويسندگى بازن به شمار مى رود؛ به طورى كه خواننده همواره احساس مى كند كه در خلال جملات پرطمطراق بازن دشنام ها و تحقيرهاى ناگفته اى وجود دارد و اين بر سنگينى سبك او مى افزايد. از كتاب افعى در مشت، پير كاردينال اقتباسى بسيار موفق براى تلويزيون فرانسه انجام داد كه آليس سابريج در اين سريال تلويزيونى بازى تحسين برانگيزى از خود نشان داد. همچنين فيليپ دوبروكا كارگردان معاصر سينماى فرانسه در سال ۲۰۰۳ ميلادى اقتباس ديگرى از اين كتاب به انجام رساند كه اين فيلم در بيست و سومين جشنواره فيلم فجر در تهران به نمايش عمومى درآمد.
يادداشت ها و منابع:
۱- كتاب افعى در مشت در سال هاى ۱۳۳۵ و ۱۳۴۸ دوبار توسط انتشارات بامداد و با ترجمه فرامرز برزگر به چاپ رسيده است. ۲- تاريخ ادبيات فرانسه در قرن بيستم (ج۵)/ پير برونل/ مهوش قومى- نشر ۱۳۸۰ .۳- فرهنگ ادبيات جهان/ زهرا خانلوى/ خوارزمى۱۳۵۶ .۴- ادبيات داستانى فرانسه در قرن بيستم/ پير يودافر/ خسرو سميعى/ انتشارات ايران.۵- فرهنگ آثار ادبيات جهان/ به كوشش رضا سيدحسينى و.../ جلد اول/ انتشارات سروش . ضمنا این نوشته جناب آرش نقیبیان عزیز می باشد
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

اي كه مايوس از هر سويي به سوي عشق رو كن / قبله دل هاست اينجا هر چه خواهي آرزو كن
تا دلي آتش نگيرد حرف جانسوزي نگويد / حال ما خواهي اگر از گفته ما جستجو كن
زرد رويي در ميان گل رخان عيب است بر من / روي زردم را بخوان ديده گاهي شستشو كن
چرخ كج رو نيست تو كج بيني اي دور از حقيقت / گر همه كس را نكو خواهي برو خود را نكو كن
گشت تنهايي مرا اي دوست بر من رحمت آور / مردم از خاموشي اي دل با من آخر گفتگو كن
چون خيال دوست من چيزي نشاط آور نديدم / هر زمان فرسوده گشتي { عمادا } ياد او كن
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

ديدن روي تو و دادن جان مطلب ماست
پرده بردار ز رخساره كه جان بر لب ماست
بت روي تو پرستيم و ملامت شنويم
بت پرستي اگر اين است كه اين مذهب ماست
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
" تو ونگوگ هستي. تو موديلياني هستي. تو چنين شخصيتي هستي"




كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

بچه که بودم (قبل از دبستان) همیشه فکر می کردم یک گوشه از باغچه مان گنجینه ام مدفون است. یادم می آمد پارسال اش یا قبل تر تمام پول توجیبی هایم را که بیشتر از چند مشت سکه بود توی یک شیشه شربت سرفه یک گوشه از باغچه زیر خاک دفن کرده بودم. همان وقت با شور شوق جایش را به خاطر سپرده بودم تا چند وقت دیگر دوباره بروم و با هیجان کشفش کنم.
مدتی گذشت ولی بعد از آن هر چه می رفتم چمن های آن گوشه از باغچه را زیر و رو می کردم از دفینه ام اثری نمیافتم. هر بار بیلچه ای کوچک پیدا می کردم و سعی می کردم یک گوشه را که احتمال می دادم همان جا باشد بکنم. وقتی بزرگتر ها می خواستند جلوی خاک بازیم را بگیرند ازشان می خواستم کمکم کنند پول هایم را پیدا کنم. حتی برای دوستانم بار ها از گنجم تعریف کرده بودم. خودم هم باورم شده بود اگر پیدا می شد اندازه خرید چند تا توپ و چند تا بستنی توش پول بود آنقدر که ارزش داشت بخاطرش لباس هام گلی شود و سرزنش شوم. آنقدر که چند بار هوس کنم آن گوشه از باغچه را بهم بریزم.
بعد از آنکه بزرگتر شدم وقتی گنجینه ام ٬ بطری شربت سرفه پر از پول خرد ها را تصور می کردم برایم تعجب انگیز بود! چطور ممکن بود آن همه سکه را از دهانه کوچک یک شیشه داخل انداخت آن موقع به اش فکر نکرده بودم. کاملا غیر ممکن بود. احتمالن تمام خاطرات من از دفن چنان گنجینه ای به یک خواب یا رویا برمی گشت که در واقعیت به دنبالش می گشتم. توهمی که از خواب یکی از شب هایم بیرون آمده بود و یک گوشه از باغچه دفن شده بود...گاهی توی زندگی هم حقیقت با رویاها مان درهم می شود شاید یک وقت بفهمیم تمام عمر را پی یک توهم سرگردان بودیم!
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

دیشب آنقدر پشت این پنجره برف بارید
که دیگر ندیدمت چگونه افراشته ماندی
آدمک برفی من...
این همه سرما را چگونه تاب داری؟
آنجا که ایستاده ای
سوز میکاودت
رعد میترساندت
برق میلرزاندت
و تو استوار و صبور به دانه های رقصان برف چشم دوخته ای
به چه میاندیشی آدمک سپید روی من
سپید جامه
سپید قامت
سپید قلب
به چه رنگ میاندیشی؟
در چشمان ذغالیت اخگری نیست از امید
لبانت به سنگچینی مهر سکوت خورده اند
و کلاهت را بوران هر شب به غارت باد میگرداند دست به دست
و تو دست ها گشوده ای چه در آغوش کشی یار سرد و صبورم؟
کدام فصل مال توست!
وقتی از پایان این یخبندان اشک شوق فشانی
چشمان سیاهت را چه کسی از زمین بر خواهد داشت؟
گرما پیکرت را ذره ذره خواهد درید
چشمدان بلورینشان خیره اند هنوز
پاسبان دشت های زمستان!
سبزه پاهایت را سست خواهد کرد . به چه ایستاده ای اینجا؟!
عاقبت محوت میکند
مثل سوز
مثل برف
به چه تکیه کرده ای استوار و سرد؟
به چه رنج ایستاده ای ؟
به چه رنگ میاندیشی؟
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط گه گاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم
همین ....

برهنگي بيماري عصر ماست .
به گمان من تن عريان تو بايد از آن كسي باشد كه روح عريانش از آن توست

A year before the start of the European football championships, Uefa counted down with a match on top of the Jungfrauenjoch mountain, 3,454m above sea leve
l

The impossible is often the untried

هر کسی جای دلم خاکی داشت
که به شورابه ی چشم نگران تو به گل پاک شده
هر کسی جای دلم چشمی داشت
که به لبخنده ی زيبای تو غمناک شده
هر کسی جای دلم شبها را
به هم آغوشی رويای تو در خاطر داشت
هر کسی جای دلم دنيا را
به بزرگی دلت مسکن داشت
هر کسی جای دلم در قلبت
خانه ی امنی داشت
...
بی گمان قدر تو را می دانست.

كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

از ماست که برماست
صحبت از جهاني شدن (با اجازه شما) به قامت ما برازنده نيست. فرهنگ ما مبتني بر امر و نهي و بکن و نکن براساس پدر سالاري عتيق است. يعني کساني خود را داناتر و واقف تر به مصالح عمومي مي دانند و به خود حق مي دهند برايت تعيين تکليف کنند که چه بکني و چه نکني، چه بگويي و چه نگويي، چه بنويسي و چه ننويسي، چه بسازي و چه نسازي. اين يک عارضه اجتماعي است که فقط مختص نهادهاي خاص نيست و بررسي آن به عهده جامعه شناسان است. نگاهي گذرا به ادبيات و فيلم هاي ژاپني (يعني يک کشور آسيايي که پيش از ما صنعتي شدن و رشد فناوري و بورژوازي و شهرنشيني و پي آيندهاي آن را که تغيير بينش و نگاه به زندگي و هستي باشد، پشت سر گذاشته است) کافي است که ما را به موقعيت خود آگاه تر کند. با رشد تکنولوژي و شرکت ژاپن در دو جنگ جهاني و از سر گذراندن آسيب هاي رواني، اقتصادي، اجتماعي و... ادبيات ژاپن به تبع آن از چنان شکوفايي برخوردار شد که نويسندگان جهاني چون سوسه کي، اکوتاگاوا و کاواباتا و ديگران در آن به عرصه رسيدند و کاواباتا به جايزه ادبي نوبل دست يافت. پس از آن رشد و شکوفايي (بي مانع سانسور و اخلاق کاذب کاسبکارانه) ادامه يافت و به تانيزاکي، ميشيما، آبه، اوئه (برنده دومين نوبل ادبي از ژاپن) و بسياري ديگر و اينک به ايشيگورو و موراکامي رسيد. پا به پاي آن و شايد پيش از آن فيلمسازان ژاپني جهانگير شدند. يادم مي آيد در دوره جواني، يعني سال هاي پيش از 1350 بخش مهمي از کتاب هاي سينمايي (به زبان انگليسي) به فيلم هاي ژاپني اختصاص داشت که در جشنواره هاي گوناگون به دريافت جايزه هاي متعدد نائل مي شدند و حسرت ديدن آنها را به دل داشتيم. دست ما در آن سال ها بسته بود و تنها پس از انقلاب توانستيم پاره يي از اين فيلم ها را ببينيم. نامداراني چون کوروساوا، ميزوگوشي، اوزو و سايرين رفته رفته پرده هاي سينماهاي جهان را فتح کردند و به اين ترتيب جهاني شدند، اما ما اگر در سال هاي اخير چند فيلمساز برجسته هم پيدا کرديم، هزار و يک اشکال و مانع سر راه شان تراشيديم و هر يک را خون به جگر و خانه نشين کرديم. چشم ديدن يکي -دو نفر را هم که در دنيا براي خود و ما افتخار کسب کرده اند، نداريم و هر روز منتظريم يک جوري زمين بخورند تا دل مان خنک شود، آن وقت فرياد برمي آوريم که چرا هنر ما جهاني نمي شود و حتماً دست اين و آن در کار است. وقتش شده که به خود آييم و مسووليت کارمان را به گردن بگيريم و هي دنبال مقصر نگرديم، که؛ از ماست که بر ماست. مثال ما مثال آن بنده خدايي است که جوالدوز بر مي دارد و (دور از جان) به خودش مي زند و بعد فرياد برمي آورد که؛اي خدا، چه دردي به من دادي،
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
وقت خوشبختي ما بودن تو تا هميشه .....

انگاري باز يه ستاره مي زنه توي شبهام
توي دستاش گل ياسه غربتش توي نگام
حالا اون روزي رسيد كه پرنده بخونه
چشم هاي منتظر من ديگه تنها نمونه
هميشه چشم براهم كه تو از راه برسي
تويي كه حرمت و مي شناسي انيس بي كسي
مي دونم تويي ستاره با نگاه عاشقانه
واسه قلب عاشق من مي موني تو بي بهانه
يه نفس تو أسموني ميگري ماه و نشونه
يه نفس توي زميني ميزني باغ و جوونه
وقتشه كه قلب تو أسمون و أبي كنه
گل ياس و اطلسي حس شادابي كنه
دل تو سبزو دريا چه بزرگي كه خدايا
مي دونستم كه مي ياري عشق و باز توي نگاه
با هم بارون صداتم مي ريزه اززیر پلك ها
انگاري تو خواب و رويام چه تماشاييه دنيا
انگاري باز يه ستاره مي زنه توي شبها
توي دستاش گل ياسه غربتش توي نگاه
حالا اون روزي رسيد كه پرنده بخونه
چشم هاي منتظر من ديگه تنها نمونه
هميشه چشم براهم كه تو از راه برسي
تويي كه حرمت و مي شناسي انيس بي كسي
مي دونم تويي ستاره با نگاه عاشقانه
واسه قلب عاشق من مي موني تو بي بهانه
يه نفس تو أسموني ميگري ماه و نشونه
يه نفس توي زميني ميزني باغ و جوونه
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

آمد آمد
با دلجویی
گفتا با من
تنها منشین
برخیز و ببین
گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
با گوشه گرفتن
درمان نشود غم
برخیز و به پا کن
شوری تو به عالم
تو که عزلت گزیده ای
غم دنیا کشیده ای
ز طبیعت چه دیده ای تو
تو که غمگین نشسته ای
ز جهان دل گسسته ای
به چه مقصد رسیده ای تو

آمد آمد
با دلجویی
گفتا با من
تنها منشین
برخیز و ببین
گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
زین همه طراوت از چه رو نهان کنی
شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی
دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای
جان من مگر تو عمر جاودان کنی
تا کی تو چنین باشی
عمری دل غمین باشی
گل گشت چمن بهتر
یا گوشه نشین باشی
تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا
خندان جوشان چون گل
تا بینی لبخند دنیا

آمد آمد
با دلجویی
گفتا با من
تنها منشین
برخیز و ببین
گلهای خندان صحرایی را
از صحرا دریاب این زیبایی را
با گوشه گرفتن
درمان نشود غم
برخیز و به پا کن
شوری تو به عالم
تو که عزلت گزیده ای
غم دنیا کشیده ای
ز طبیعت چه دیده ای تو
تو که غمگین نشسته ای
ز جهان دل گسسته ای
به چه مقصد رسیده ای تو
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

ای خالق هر قصه من این منو این تو
بر ساز دلم زخمه بزن این منو این تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد میزنم جای تو خالی
منم عاشق ناز تو كشیدن
بخاطر تو از همه بریدن تنها تو رو دیدن
منم عاشق انتظار كشیدن
صدای پا تو از كوچه شنیدن تنها تو رو دیدن
تو اون ابر بلندی كه دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری كه هر موج به تو سجده میاره
تو فصل سبز عشقی كه هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره
تو آخرین كلامی كه شاعر تو هر غزل میاره
بدون تو خدا هم تو شعراش دیگه غزل نداره
بمون كه شوكت عشق بمونه كه قصه گوی عشقی
نگو كه حرمت عشق شكسته تو آبروی عشقی


كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له
آنگاه كه زندگي كافي نيست، مي نويسم!

ياسمينا رضا به سال ۱۹۵۹ در فرانسه متولد شد و پس از اتمام تحصيلات خود در پاريس به مدرسه هنرهاي دراماتيك Jacquelecoq رفت. رضا كار خود را با هنرپيشگي تئاتر در فرانسه آغاز كرد و در نمايشهاي بي شماري از آثار نويسندگان معاصر تا نمايشنامه نمايشنامه نويسان كلاسيك همچون مولير،Marivaux و Sacha guity به ايفاي نقش پرداخت. در سال ۱۹۸۷ نمايشنامه «گفت وگو پس از مراسم تدفين» را براي اجرا در فرانسه نوشت كه در پي استقبال خوبي كه از آن شد جايزه «مولير» بهترين نمايشنامه نويس، را از سوي هيأت داوران دريافت كرد. اين نمايش ابتدا در فرانسه و سپس در سرتاسر اروپا و امريكاي شمالي به نمايش گذاشته شد. ترجمه فرانسوي نمايشنامه يي از استيون بركوف كه اقتباسي از رمان مشهور كافكا به نام «مسخ» بود، جايزه مولير سال ۱۹۸۸ را بخاطر بهترين ترجمه نمايشنامه براي او به همراه آورد و موفقيت حرفه يي اش را تثبيت كرد. چندي بعد «عبور زمستاني» «به عنوان دومين اثر ممتاز وي جايزه مولير بهترين تئاتر نو سال ۱۹۹۰ را دريافت كرد، اما نقطه عطف قدرت نمايشنامه نويسي رضا در كارنامه درخشان او نمايشنامه «هنر» بود كه براي نخستين بار در برلين به نمايش افتتاحيه درآمد و در سال ۱۹۹۴ در بسياري از تماشاخانه هاي پاريس به روي صحنه برده شد. اجراي موفقيت آميز اين نمايش، تحسين بسياري از منتقدان را برانگيخت و جايزه مولير بهترين نمايشنامه نويس، بهترين اجر و بهترين توليد را كسب كرد. همچنين اين نمايش درلندن جايزه بهترين كمدي نمايشي و در آلمان جايزه بهترين نمايش خارجي را به دست آورد و پس از اجراي موفقيت آميز آن در نيويورك در سال ۱۹۹۸ جايزه معتبر «توني» را از آن خود كرد. «مرد سرزده» نمايش موفق ديگري از اين نمايشنامه نويس مستعد است كه در سال ۱۹۹۵ در لندن، فرانسه و چندين كشور اروپايي ديگر به اجرا درآمد. اين نمايش در سال ۱۹۹۸ موفقيت خود را تكرار كرد و توسط كمپاني تئاتر سلطنتي شكسپير در مركز باربيكن لندن دوباره به روي صحنه آورده شد. همه آنچه كه گفته شد بخشي از كارنامه درخشان حرفه يي اين نمايشنامه نويس برجسته در عصر تئاتر بود. رضا علاوه بر نمايشنامه نويسي، فيلمنامه فيلم هاي «فردا مي بينمت» و «Pique- Nique de lulu kreutz» را نيز كه به تازگي در اروپا به نمايش گذاشته شده اند نوشته و نويسندگي را با انتشار رماني در سال ۱۹۹۷به نام «Hammer klavier» تجربه كرده است.
نچه كه در پي خواهيد خواند تجربه ملاقات شخصي يكي از خبرنگاران با اين نمايشنامه نويس صاحب نام است كه پيرامون زندگي شخصي ياسمينا رضا و ديدگاه او نسبت به مقوله هنر و نمايش به رشته تحرير درآمده است.
ياسمينا رضا، نويسنده جنجالي چندين نمايش تحسين برانگيز و خالق دو رمان پرفروش جهاني با لبخند ظريفي مي گويد:
« نويسندگي را درتخصص خود نمي دانم چرا كه نمي دانم تخصصم در چيست. »و در ادامه اعترافات خود اضافه مي كند: «زياد نمي نويسم، چيز عجيبي است اما هر جا كه باشم از عهده نوشتن برمي آيم. توانايي و قدرت بالايي است از اين رو همواره در خدمت مردم و انديشه ها هستم.»
زني ريزنقش و كوچك اندام در يكي از كافه هاي خيا بانهاي پاريس قهوه يي سفارش مي دهد. زني چهل ساله كه فرانسه را با لهجه شيريني حرف مي زند و نگاهي آكنده از اعتماد دارد.
رضا درحالي كه قهوه اش را جرعه جرعه سرمي كشد فراموش نمي كند كه بگويد چقدر به ندرت حاضر به انجام مصاحبه مي شود و چگونه خبرنگاران برخي حقايق زندگي او را وارونه جلوه مي دهند و تا چه حد بخاطر بازي در نمايش «زندگي x3» خسته است و چگونه مجبور است كلاف سردرگم نويسندگي را با اداره يك خانواده و مراقبت از دو فرزندش در هم بپيچد...
در زمانه يي كه تئاتر به خاطر زرق و برق و تصنع بيش از حد، مخاطبان بسياري را از دست داده معروفترين نمايش ركوردشكن او با عنوان «هنر» پس از گذشت ۵ سال از نخستين اجرايش هنوز هم با استقبال گسترده يي در بسياري از تماشاخانه هاي پاريس، لندن، استكهلم و شمال امريكا روبه روست. «هنر» به ۳۵ زبان مختلف ترجمه، در ۳۰ كشور گوناگون اجرا و جوايز هنري بسياري از جمله جايزه Tony سال ۱۹۹۸ را از آن خود كرد.
رضا در مورد اين نمايش موفقيت آميز مي گويد:
«هنر، واقعاَ درباره هنراست. درباره دوستي انسانها و صداقت و مشغله ذهني آنها با مدرنيسم و موقعيت اجتماعي است.»
هنر درباره سه دوست صميمي است كه روابط دوستانه آنها با خريد تابلويي به قيمت ۲۰/۰۰۰ پاوند از سوي يكي از آنها به اختلاف مي انجامد.
رضا از خاطره واكنش مردم به اين نمايش و تصور شكست قطعي آن در نخستين شب اجرا در پاريس مي گويد:
« افسرده شده بودم. صداي خنده بي امان تماشاچيان را مي شنيدم. با خودم فكر كردم كه فاجعه يي رخ داده است و نمايش در حال تبديل به يك سرگرمي احمقانه است. مردم به شيوه يي كه اين سه دوست درباره تابلوهاي نقاشي سفيدبحث مي كردند مي خنديدند. به آمال و رفتار متظاهرانه اين سه فرد مي خنديدند. و اين خنده مي تواند مشكل آفرين باشد، مي تواند خطرناك باشد. نحوه خنديدن مردم، نگاه تو را به يك نمايش دگرگون مي كند. نمايشي بس عميق مي تواند بسيار سطحي به نظر رسد. همواره اغلب نمايشهايم كمدي توصيف شده اند اما فكر مي كنم كه تراژدي هستند. نوعي تراژدي مضحك، اما در هر حال تراژدي هستند. شايد ژانر جديدي است.» از او مي پرسم كه چرا فكر مي كند نمايش «هنر» يك تراژدي است و او قاطعانه پاسخ مي دهد:
«چون درباره از هم گسستن يك پيوند دوستانه است، تباهي شيفتگي ميان انسانها… و اگر نمايشنامه را بخوانيد مي فهميد كه «هنر» نمايش سوزناك و دلخراشي است. »رضا اغلب اين جمله را تكرار مي كند كه از تواضع دروغين و ساختگي متنفر است.
ديدگاه تراژديك او در زندگي به گذشته بازمي گردد:
« به عنوان يك كودك خردسال مي دانستم كه همه خواهند مرد و طبيعت بشري زشت و رذيلانه است. هيچگونه خوشبيني به نوع بشر و يا ايماني به انسانيت نداشتم.»
رضا به نقل از كريستين لازار دفورد، هنرمند فرانسوي ـ امريكايي كه دائم در رفت و آمد ميان سانفرانسيسكو و پاريس است مي گويد: «هر فردي نظر خاص خود را نسبت به نمايش «هنر» دارد. مرز صداقت چنانچه باعث آزار شخصي شود يا به گسستن پيوند دوستانه جمعي بينجامد محدود خواهد شد. در اين نمايش، تابلو نقاشي تنها يك جرقه اوليه بود و نمايش درباره اين است كه چگونه روابط دوستانه افراد بخاطر حماقت آنها از هم خواهد پاشيد.»
رضا درباره اين نمايش اين چنين نتيجه گيري مي كند:
«بسياري از مسائل هيچگاه در زندگي واقعي آشكار نيستند. پس چرا بايد در «هنر» چنين باشند؟»
رضا نگاه نافذي دارد و آنچنان كه گويي قادر است همه دنيا را در خود ببلعد. لبخندش دلنشين است، لبخند خاصي كه بايد براي تكميل آن سالها در جلوي آينه وقت صرف كرد.
رضا سالها به عنوان هنرپيشه تئاتر در نمايشهاي بسياري حضور يافته بود:
ـ همواره دوست داشتم نظر خود را ابراز كنم. اگرچه تجربه نويسندگي نداشتم اما مي دانستم كه خوب خواهم نوشت. تئاتر را دوست دارم و عاشق واژه ها بودم، از اين رو منطقي بود كه بخواهم كارم را با نمايشنامه نويسي آغاز كنم.
رضا اعتراف مي كند كه ۹۰ درصد نوشته هاي او اتوبيوگرافي هستند و زيرنقابي از طنز به طرح و بررسي موضوعاتي بس حاد و جدي مي پردازند. آينه يي كه نمايانگر شخصيت وجودي خود اوست.
ـ خنديدن را دوست دارم ولي خنده هيچ ارتباطي با شاد بودن ندارد. نوشتن به بقاي من كمك مي كند. اعتقادي به شادي ندارم. هركس مي تواند شاد باشد اما زماني كه خودم شاد هستم، نمي توانم چيزي بنويسم چون نيازي به نوشتن ندارم. زماني مي نويسم كه زندگي برايم كافي نباشد.
و در ادامه مي گويد:
«من ذاتاً انسان شادي هستم و دركانون خانواده يي خوب و در يك محيط فرهنگي بزرگ شده ام اما كودك شادي نبوده ام، بخاطر يكسري دلايل كه خود مي دانم و مجموعه يي ديگر كه نمي دانم. اين مسأله هيچ ارتباطي با خانواده ام ندارد. همواره مي دانستم كه زندگي آسان نيست. متولد شدم درحالي كه حس مي كردم زندگي غم انگيز است.»
تئاتر ياسمينا آكنده از ظرافت و مهارت است: به تصوير كشيدن انساني كه جنونش در هاله يي از تشويشي مبهم رنگ مي گيرد، نمايش جوهره ميان فضاهاي سراسر پوچ. او مي گويد:
« شيوه نگارش من بيشتر غريزي است تا هوشمندانه. حس ششم، احساس آزادي و حسي كه نسبت به واژه ها و وزن كلمات دارم همگي الهام بخش من در نويسندگي هستند.» او معتقد است كه اگر مردم براي ديدن نمايش پول مي پردازند بايد براي آنها اثري قابل فهم به نمايش گذاشت.
«نمي خواهم خود رابا نمايشنامه نويسان بزرگ مقايسه كنم اما آثار شكسپير، مولير، راسين و بسياري ديگر از نمايشنامه نويسان قابل فهم بودند و علت اينكه نامشان به عنوان بزرگترين نمايشنامه نويسان كلاسيك جاودانه شد فهم آسان آثارشان و برقراري نوعي ارتباط عاطفي ميان مردم و اين آثار بود.»
آيا رضا براي برقراري اين ارتباط عاطفي با تماشاچيان آثارش موفق است؟
آيا هرگز پيش مي آيد كه او اعتماد به نفس خود را در نويسندگي از دست بدهد؟
« بيشتر به عنوان يك نويسنده به خودم اعتماد دارم.»
او مي گويد: «ياسمينا رضا در نقش يك نويسنده با ياسمينا رضا در نقش مادر، دختر و همسر بسيار متفاوت است. ممكن است اينطور به نظر نرسد اما كلاً فردي خجالتي هستم و فكر مي كنم با شخصيت وجودي خودم ميانه بهتري دارم تا با شخصيت اجتماعي ياسمينا رضا به عنوان يك نويسنده.»
رضا به نواختن پيانو علاقه دارد و هم اكنون در حال پردازش چند نمايشنامه جديد در ذهن خود است. دائم در سفر است و به قول خودش: سرش خيلي شلوغ است.
اغلب نمايشنامه هاي رضا به آثار نمايشي «چخوف» تشبيه شده اند.
« اوايل كار مرا با كار هر كسي مقايسه مي كردند Pinter, Schnitzler, Natalie sarraute و … فهرست بلندبالايي است. كارهاي چخوف را دوست دارم و فكر مي كنم دو نمايشنامه اولم به حال و هواي آثار چخوف نزديكتر است.»
رضا از تاراج زمان مي هراسد.
« از مرگ افرادي كه دوستشان دارم مي ترسم اما نه از مرگ خودم. هراس من از پيري است چرا كه نمي دانم با رؤياها و آمالم چه خواهد كرد.»
وقتي كه به او مي گويم پيري، محسنات خاص خود را دارد، در كمال ناباوري به حرفهايم گوش مي سپارد و مي گويد:
« اميدوارم كه حق با شما باشد. خوشحال خواهم شد كه از اين بابت مطمئن شوم.»
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

دیروز مصادف با سالگرد تولد سر آرتور کونان دویل (Sir Arthur Conan Doyle)، خالق شرلوک هولمز (Sherlock Holmes) بزرگترین کارآگاه خصوصی ادبیات، متولد 22 مه سال 1859، است.
دویل در اسکاتلند متولد شد و در دانشگاه ادینبورو (Edinburgh) به تحصیل طب پرداخت. او در آنجا با دکتر جوزف بل (Joseph Bell) آشنا شد که دارای اقرت فراوانی در استدلال استنتاجی بود. در واقع منبع الهام کونان دویل برای خلق شخصیت شرلوک هولمز، دکتر بل و روشهای خاص تفکر وی بود.
دویل پس از پایان تحصیلات خود به لندن رفت و در آنجا به خاطر کندی کار طبابت خود، زمان زیادی برای نوشتن پیدا کرد. اولین ماجرای شرلوک هولمز، "اتاق سرخ" A Study in Scarlet در سالنامه کریسمس1887 بیتون (Beeton) منتشر شد . از سال 1891، مجموعه ای از ماجراهای هولمز در نشریه استرند (The Strand) به چاپ رسید . در سال 1891 دویل به مدد هولمز توانست حرفه طبابت را کنار بگذارد و زمان خود را کاملا به نوشتن اختصاص دهد، اما او به زودی از این مخلوق خود خسته شد و در داستان "مساله نهایی" (The Final Problem)، شرلوک هولمز و دشمن سرسختش دکتر موریارتی (Moriarty) را از بین برد. اما به زودی مجبور شد به خاطر خواسته عموم و طرفداران سرسخت هولمز، او را احیا کند. در سال 1902 دویل به خاطر فعالیت در بیمارستان صحرایی آفریقای جنوبی، لقب شوالیه گری دریافت کرد.
سر کونان دویل علاوه بر نوشتن تعداد زیادی از ماجراهای شرلوک هولمز و تعدادی رمان، به تاریخ نگاری، شکار نهنگ و شرکت در ماجراهای تهورآمیز و ورزشهای گوناگون نیز میپرداخت. او پس از کشته شدن پسرش در جنگ جهانی اول، طرفدار سرسخت علوم روحانی شد و در سال 1930 درگذشت .

كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

شرلوک هولمز یک شخصیت افسانه ای و فردی فوق العاده زیرک. کارآگاهی خصوصی که از تمام نقاط دنیا برای حلّ معما های غیر معمول و پیچیده نزد او می آیند و از او چاره می جویند.
بد نیست بدانید دایرة المعارف داستان های پلیسی شرلوک هولمز را « بزرگترین کارآگاه در عرصه ی ادبیات» و احتمالاً مشهورترین مخلوق ادبی همه ی اعصار خوانده است.
خالق شرلوک هولمز، سر آرتور کانن دویل، طبیب و نویسنده ی اسکاتلندی (۱۹۳۰-۱۸۵۹) در دانشگاه ادنبورگ، به تحصیل پرداخت. او نویسنده ی پر کاری است و آثار بسیار متنوعی دارد. علاوه بر داستان های شرلوک هولمز (حدود شصت داستان کوتاه و چهار رمان)، وی تعداد قابل توجهی رمان تاریخی، کتاب تاریخ از جمله کتاب مفصلی درباره ی بوئر ها در افریقای جنوبی، و کتاب هایی درباره ی احضار روح (که در اواخر عمر خود سخت به آن معتقد شده بود) تألیف کرده است.
و اما مختصری در مورد شرلوک هولمز
در داستان هایی، کانن دویل به کودکی و نوجوانی شرلوک هولمز اشاره می کند:
شرلوک هولمز در ۶ ژانویه ی ۱۸۵۴ در روستایی به نام مای کرافت (که اتفاقا نام برادر بزرگتر او هم هست) در ایالت یورکشایر انگلستان به دنیا می آید. وقتی بزرگ می شود به دانشگاه آکسفورد می رود و اولین معمای جنایی خود را هنگامی که بیست ساله و دانشجو است حل می کند.
او حتی از خالق و نویسنده ی داستان های خود مشهورتر و محبوب تر شد. اما چرا؟ او با روش استدلال و استنتاج منحصر به فرد خود، طوری معما را حل می کند که حتی افراد اسکاتلندیارد (پلیس انگلستان) را هم به تعجب وا می دارد.
او با تنها دوست خود، یعنی دکتر جان ه . واتسن، در ساختمان ۲۲۱B خیابان بیکر در لندن زندگی می کند.
دکتر واتسن خاطرات خود و شرلوک هولمز را در طی حل پرونده ها به رشته ی تحریر می کشد و راوی این نوشته هاست. همچنین دکتر واتسن در حل پرونده ها به شرلوک هولمز کمک می کند، و دستیار خوبی برای اوست.
دکتر واتسن (پزشک بازنشسته) فردی معمولی است و هدف نویسنده از خلق شخصیت او در کنار شرلوک هولمز، نشان دادن و برجسته سازی هوش و ذکاوت فوق العاده دوست و مصاحبش است.



اولین ظهور شرلوک هولمز در رمان « اتود در قرمز لاکی » (۱۸۸۷) بود. از همین جا بود که شرلوک هولمز در دل ها جای گرفت و همگان را مجذوب خود کرد. جالب است بدانید که نام اصلی این رمان «A Study in Scarlet» است که مرحوم استاد کریم امامی، یکی از زبردست ترین مترجمان کشورمان، معادل فارسی « اتود در قرمز لاکی » را برای آن برگزیدند.
بعد از آن شرلوک هولمز در سال 1890 در رمان دوم به نام « نشانه چهار » ظاهر شد.
اولین داستان کوتاه شرلوک هولمز، داستان « رسوایی در کشور بوهم » (1891) است. این داستان و داستان های بعدی شرلوک هولمز در قالب داستان کوتاه به همراه تصاویری که نقاشان مجله ی سیدنی پجت و فردریک دوراستیل می کشیدند، در مجله ی استرند طی سال ها چاپ شد.
نوشتن داستان ها از سوی سر آرتور کانن دویل ادانه داشت تا این که کانن دویل از دست شرلوک هولمز خسته شد و تصمیم گرفت که به «کار های ادبی جدی تر» بپردازد. به همین دلیل کانن دویل در داستان «آخرین مسأله» در جنگ تن به تنی که میان که میان شرلوک هولمز و پروفسور موریاتی در آبشار رایشن باخ در سوئد در گرفت، قهرمان افسانه ای و محبوب را به قعر این آبشار فرستاد، و برای همیشه با او خداحافظی کرد. اما ماجرا به همین جا ختم نشد. طرفداران شرلوک هولمز نمی توانستند باور کنند که قهرمانشان برای همیشه مرده است. آن ها آنقدر از مرگ شرلوک هولمز اندوهگین شده بودند که به کلاه هایشان روبان مشکی بستند.
فشار های بی امان آن ها به سر آرتور کانن دویل، همچنین اصرار نویسندگان مطبوعات از طرف طرفداران و پیشنهاد های مالی سخاوتمندانه ی ناشران انگلیسی و امریکایی به او باعث شد که او پس از ده سال دوباره شرلوک هولمز را در سال 1903 در داستان «خانه خالی» زنده کند. این داستان به همراه یازده داستان بعدی که همه در ماهنامه ی استرند در انگلستان به چاپ رسیدند، یعداً با عنوان «بازگشت شرلوک هولمز» به صورت کتاب یکجا تجدید چاپ شدند.
کانن دویل در سال های به صورت گهگاه به نوشتن ماجرا های شرلوک هولمز می پرداخت که این کار تا سال 1927، سه سال قبل از مرگش ادامه یافت. این داستان های جدید در دو مجموعه ی دیگر با نام های «آخرین تعظیم» و «پرونده دان شرلوک هولمز» گردآوری و تجدید چاپ شدند.
به این ترتیب، از آغاز تا پایان، شرلوک هولمز جمعاً در 54 داستان کوتاه و چهار داستان بلند ظاهر می شود.



هر وقت اسم شرلوک هولمز را می شنویم، مردی با پالتویی بلند،کلاه دو لبه و ذره بینی را در ذهن خود مجسم می کنیم که یک پیپ در دهان دارد. اغلب ما شرلوک هولمز را با این تیپ می شناسیم. در داستان برق نقره ای (Silver Blaze) مرحوم استاد کریم امامی درباره ی این کلاه در پاورقی توضیح می دهد:
(( در اصل ear-flapped-travelling-cap، به معنی « کلاه مسافرتی دارای لبه ی برگردان برای گوش». این کلاه که به همراه پالتو بلند و پیپ و ذره بین بخشی از تصویر آشنای کارآگاه معروف را تشکیل می دهد، معادلِ آسان یابی در فارسی ندارد. ما با استفاده از نام امروزیِ دیگری برای این نوع کلاه deer-hunter's cap- یا کلاه شکارچی آهو- «کلاه شکاری» گفتیم. ))
گاهی کلاه سیلندر به سر می گذارد، گاهی کلاه شاپو و گاهی هم همان کلاه شکاری.
از دیگر ظواهر شرلوک هولمز می توان به صورت لاغر و بینی عقابی اش اشاره کرد. به کشیدن پیپ معتاد است و در داستان مرد لب کج می بینیم که یک شب تا صبح در حالی که فکر می کند پیپ می کشد. زمانی که مشغله فکری ندارد و درگیر حلّ پرونده ای نیست به شدت به موادّ مخدر مثل مرفین و کوکائین روی می آورد. در رمان نشانه ی چهار ترجمه ی مژده دقیقی می گوید:
(( ذهن منتحمل ندارد عاطل و باطل بماند. مشکلات و کار بر سرم بریز، پیچیده ترین پیام رمز را جلویم بگذار، یا استادانه ترین تحلیل را، و من در فضای مناسب خود قرار می گیرم. آن وقت دیگر نیازی به محرک های مصنوعی ندارم. ولی از جریان عادی و یکنواخت زندگی بیزارم. شور و هیجان ذهنی برای من ضروری است. به همین دلیل این حرفه ی خاص را انتخاب کرده ام، یا بهتر بگویم، آن را خلق کرده ام، چون در سراسر دنیا منحصر به فرد هستم. ))
شرلوک هولمز کمی هم مغرور است و خود را یک سر و گردن بالاتر از بقیه می داند. که البته همینطور هم هست. کارآگاهان اسکاتلندیارد ( پلیس انگلستان ) وقتی به مشکلی بر می خورند که حلّ آن برایشان مشکل می شود، آن را به شرلوک هولمز ارجاع می دهند.
در مشت زنی و نواختن ویلن نیز تبحر دارد و گاهی به سراغ ویلن خود می رود و شروع به نواختن می کند.

برخی از علاقه مندان شرلوک هولمز تمایل دارند داستان های اصلی انگلیسی نوشته خود سر آرتور کانن دویل و ترجمه نشده شرلوک هولمز را بخوانند. اما تهیه کتاب های اصلی مستلزم پرداخت هزینه ی گزافی است. از این رو من چند تا از داستان های اصلی شرلوک هولمز را از سایت:
http://camdenhouse.ignisart.com/canon/index.html
استخراج کردم و آن ها را به ترتیب به صورت PDF در اختیارتان قرار می دهم. امیدواریم که بخوانید و لذت ببرید و اگر توانستید کار ترجمه ی آن ها را آغاز کنید.
THE ADVENTURES OF SHERLOCK HOLMES
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

همزمان با مراسم بزرگداشت سالوادوردالي در موزه هنرهاي معاصر لندن، خبر ساخت سه فيلم درباره زندگي اين هنرمند نگاه ها را متوجه خود کرد. پيش از اين پيتر رولي، تهيه کننده نامدار انگليسي در هياهوي جشنواره کن اعلام کرده بود که قصد دارد فيلمي از زندگي اين هنرمند سوررئاليست تهيه کند، اما تهيه دو فيلم ديگر که يکي به کارگرداني ديويد پرموت به نام «خداحافظ دالي» و ديگري براساس فيلمنامه يي از فيليپ مورا، توسط خود وي ساخته مي شود، پروژه دالي را وارد مرحله تازه يي کرده است.
پيتر رولي با اشاره به اين که اين فيلم 18 سال بعد از مرگ دالي ساخته مي شود، گفت؛ «سه فيلم هم براي شخصيتي مثل دالي کم است. اما فيلمسازي موفق تر است که زودتر ايده اش را بدل به فيلم کند و آن را به نمايش بگذارد.» ديويد پرموت که کارگرداني پروژه ديگري با موضوع دالي را در دست کار دارد، اين فيلم را با حضور آل پاچينو خواهد ساخت. وي با اشاره به اين که اين فيلم را با استفاده از ارتباط دالي و يک کلکسيون دار مي سازد، گفت؛ «ما در اين فيلم بيش از هر چيز به زندگي دالي مي پردازيم که خود داستاني سوررئال است.» فيلمنامه فيلم ديويد پرموت توسط جان سالواتي و براساس نوشته يي از لوري سن ساخته مي شود. اين فيلم با بازي پيتر اتول، بازيگر مشهور سينما و فيلم هايي چون «لورنس عربستان» و «لرد جيم» است.
سومين فيلم که با بازي جاني دپ ساخته مي شود، نام فيليپ مورا را به عنوان نويسنده و کارگردان بر خود مي بيند. اين فيلم که احتمالاً جاني دپ آن را تهيه خواهد کرد نيز به زندگي دالي خواهد پرداخت.
بنياد سالوادور دالي از شنيدن خبر ساخت اين سه فيلم به طور همزمان اظهار شگفتي کرده است. اين بنياد اعلام کرده است که هر کدام از فيلمنامه هاي موجود، حرمت دالي را رعايت کرده باشد، مورد همکاري اين بنياد قرار خواهد گرفت.
كلمه الله هي العليا
يا عماد من لا عماد له

اينکه «ماهي» به مردم ندهيد، بلکه «ماهيگيري» به آنان بياموزيد، چند وقتي است، وارد ادبيات سياسي - اقتصادي کشور ما شده است.ماجراي ماهي و ماهيگيري مصداق هاي زيادي دارد که يکي از معروف ترين آنها مربوط به جنگ جهاني دوم و زماني است که امپراتوري رايش سقوط کرد، هيتلر خود را کشت و بزرگان آلمان نازي متواري و پنهان شدند.به دنبال اين شکست، کشور آلمان سه پاره شد (که البته بعداً بخش اشغالي امريکا و انگليس به هم پيوست) و اين تقسيم حتي در برلين نيز خودنمايي مي کرد.در تاريخ آمده است، روس ها از همان آغاز شروع به غارت آلمان کردند و حتي کارخانجات بزرگ را از جا کندند و به خاک خود انتقال دادند. امريکاييان اما ساکت و آرام، مغزهاي متفکر و مهندسان آلماني را که بيشترين شان سازندگان تسليحات پيشرفته بودند، شناسايي کرده، مي ربودند و به امريکا منتقل مي کردند. سازندگان نخستين موشک هاي جهان که (V2) نام داشت، جزء همين مهاجران بودند.مي گويند انگليسي ها به امريکاييان گفتند؛ شما آرام نشسته ايد و روس ها تمامي ثروت آلمان را غارت کردند و جواب شنيدند که «روس ها ماهي ها را بردند و ما ماهيگيران را».بعدها تاريخ نشان داد که اين ماهيگيران چه ماهي هاي درشتي براي امريکا گرفتند.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

ريچارد گر در حال بوسيدن شلپا شتی هندی

قابل توجه تمامی پسران ایران زمین . این هم عاقبت کار بعضی هاست

کار خدا را ببین ....

من به این جمله نمی اندیشم . به تو می اندیشم . تک و تنها به تو می اندیشم

نیاز مادر اختراع است . مگه نه !!!؟



کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له


کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

رودابه بختیار که در آمریکا با نام Rudi Bakhtiar خوانده میشود، در 21 جون 1966 در فرسنو (Fresno) کالیفرنیا متولد شده است. وی خبرنگار و مجری موفق در عرصهی رسانههای خبری آمریکا است به گونهای که، وقتی در شبکهی سیانان آمریکا مشغول به کار بوده، به عنوان نهمین خبرنگار برتر آمریکا دست یافته بود.
رودابه با اینکه در آمریکا متولد شده، اما تا انقلاب جمهوری اسلامی ایران در سال 1979 (1357) در ایران بزرگ شده است. رودابه بختیاری تحصیلات خودش را در دانشگاه کالیفرنیا در شهر لسآنجلس ادامه داده و در این دانشگاه مدرک لیسانس بیولوژی را دریافت کرده است.
همانگونه که در بالا گفته شده، رودابه کار خبرنگاری خود را از شبکهی سیانان آمریکا شروع کرد. وی در سال 1996 با گذراندن آزمون ورودی این خبرگزاری و موفقیت در میان حدود 100 داوطلب دیگر، پا به عرصهی روزنامهنگاری گذاشت. وی در شبکهی سیانان پیشرفتهای زیادی کرد به گونهای که بعد از مدتی مجری بخش CNN Headline News شد و در 11 سپتامبر سال 2001 مجری برنامهی فوق در زمان حملات تروریستی به آمریکا بود. وی بعد از 10 سال کار مداوم در شبکهی سیانان به علت مراقبت از پدر مریض احوال خود و بدست آوردن افتخارات و تجربیات بیشتر، در 11 ژانویه سال 2006 به صورت رسمی به کانال فاکسنیوز پیوست و هم اکنون نیز در این شبکه مشغول به کار است.
وی چند ماه پیش هم طی سفری به ایران برای شبکهی فاکسنیوز گزارشی از زندگی مردم ایران تهیه کرد. در ضمن او از جمله کسانی است که در مراسمی در واشنگتن، برای مردم زلزلهزدهی بم کمکهای نقدی بسیاری جمعآوری کرد.
در آخر هم این نکته را باید گفت که رودابه بختیار در سال 2002 جایزهی Iranian American Republic Council Achievement Award را از آن خود کرد.






کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
| Background information | ||
|---|---|---|
| Birth name | Azam Ali | |
| Also known as | Vas, Niyaz | |
| Born | ||
| Genres | World | |
| Occupations | Musician, songwriter | |
| Instruments | Hammered Dulcimer, Frame Drum, Riqq, Zils, Chan Chan, Daf, Tanpura, Psaltery, Bendir | |
| Labels | ||
Azam Ali was born in Tehran, Iran and grew up in India from the age of four in the small town of Panchgani, a hill station in the state of Maharashtra. There she attended an international co-educational boarding school for eleven years, all the while absorbing India’s music and culture throughout her formative years. The course Azam would eventually choose in her life would be very much influenced by her fortuitous upbringing in a school which emphasized the importance of the arts and spirituality, and aimed through moral and academic excellence to produce promoters of social transformation imbued with the spirit of service to mankind. It is this objective that would take shape in Azam’s music in the coming years
Currently living in Los Angeles, Azam is internationally recognized for her work with Vas, the critically acclaimed, best selling, world music duo she co-founded in 1996 with percussionist Greg Ellis. From 1997 – 2004 Vas has released four albums on the Narada music label. Their music, which they described as "alternative world", focused mainly on the ancient relationship between the drum and the voice. Their distinct sound blended influences of Indian, Persian, Western and other musical styles. Though in their early days Vas drew many comparisons to Dead Can Dance, they surpassed that comparison with each album they released, earning them their place in the musical hierarchy of bands whose innovation set a standard for other to aspire to
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

ای که چون افلاکیان بالانشینی می کنی
این جلال کبریا را از کجا آورده ای
کشتی صلح و صفا بازیچه شیطان شده است
آخدا این ناخدا را از کجا آورده ای
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

مرا تنها مگذار! بي تو آسمان زيبا نيست و راه رفتن ابرها به راه رفتن مردگاني مي ماند که از خوابي دير پا بر خواسته اند . بي تو کتاب ها بسته مي مانند و قلم ها ناي نوشتن ندارند و بي تو هيچ جاده اي به طرف افق روشن نمي رود و هيچ جنگلي به فکر سبز شدن و باليدن نمي افتد و هيچ پرنده اي بال هايش را براي پرواز آرايش نمي کند.
مرا تنها مگذار! نمي خواهم نمي خواهم در اتاقي که از بوي خورشيد تهي است نفس بکشم . نمي خواهم در محاصره ديوارها و پرده ها باشم . نمي خواهم شکل ستارهها را از ياد ببرم . بي تو لبخند مفهومي ندارد و زندگي يک معماي حل ناشدني است . بي تو زمين يک توپ سرگردان است و دلم يک تکه يخ است . بي تو شعرهاي شرقي من بي معناست و گل هايي که در باغچه کاشته ام رنگ و بويي ندارند .
مرا تنها مگذار! من نمي توانم اين همه کوه و صخره و آهن را بر شانه هاي نحيفم حمل کنم. من طاقت روبه رو شدن با امواج بلند در يا وآرامش سپيد اقيانوس را ندارم . من هزار سال است که پلک بر هم نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را به روي کسي نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام . بي تو پنجره ها خالي از منظره اند و سينه ها خالي از شور و شوق .
مرا تنها مگذار! من نمي توانم ثانيه ها سرد و ساکت را به طرف فردا رهسپار کنم و روي نزديکترين درخت ، قلبم را به يادگار حک کنم...
از وقتي كه مردم
دلتنگي هايم چندين برابر شده است .
يادت هست؟
حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را
با تو بودن خرج مي كردم
آرام و بي صدا مي گفتمت:
دلتنگم .
و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد
تا لحظه ي مرگ .
مرا از تنهايي چه باک که بي آن تنها تر از تنهايي ام
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر .
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم .
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر ؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر .
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم ، خیلی تند رانندگی می کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ، تا دیروقت بیدار می مانیم ، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم ، خیلی کم مطالعه می کنیم ، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم .
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهای مان کمتر شده است . خیلی زیاد صحبت می کنیم ، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم .
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان .
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر ، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرید می کنیم اما کمتر داریم ، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم .
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم .
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را ، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را .
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم ، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم .
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن ، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر .
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم ، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم ، اما ارتباطات کمتری داریم . ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم .
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است ، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست ، سودهای کلان اما روابط سطحی .
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید ، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است .
در جستجوی دانش باشید ، بیشتر بخوانید ، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید .
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید .
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است .
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم .
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نی ندازید .
هر روز ، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد .
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانی که دوست دارید بفرستید و به خودتان می گویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد ، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید .
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

برای پرواز از خدا دو بال خواستم
خدا به من قلم داد
برای نوشتن از خدا كاغذ خواستم
و او قلب تو را به من نشان داد.
ای كاش ميدانستم اين تو كيست!
ای كاش ميدانستم نامه های عاشقانه من را چه كسی مي خواند.
ای كاش مي توانستم پرواز كنم.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عمادله
بنگر آن ماه روی باده فروش غیرت آفتاب و غارت هوش
دیده ای آفتاب ماه به دست؟!!!!! دیده ای ماه آفتاب فروش؟!!!!!

کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
![]()
Brigadier General James Maitland "Jimmy" Stewart (May 20, 1908 – July 2, 1997) was an iconic, Academy Award-winning American film and stage actor, best known for his self-effacing screen persona. Over the course of his career, he starred in many films widely considered classics and was nominated for five Oscars, winning one in competition and one life achievement.
Born in Indiana, Pennsylvania near Pittsburgh, he first pursued a career as an architect before being drawn to the theater in college. His first success came as an actor on Broadway, before making his Hollywood debut in 1935. Stewart's career gained momentum after his well-received Frank Capra films, including his Academy Award nominated role in Mr. Smith Goes to Washington. Throughout his seven decades in Hollywood, Stewart cultivated a versatile career and recognized screen image in such classics as The Philadelphia Story, Harvey, It's a Wonderful Life, Rear Window, and Vertigo.
Stewart became so familiar to American audiences that he was most often referred to by them as "Jimmy" Stewart — a billing never found on the credits of any of his films.
Stewart left his mark on a wide range of film genres, including screwball comedies, westerns, and suspense thrillers. He worked for a number of renowned directors later in his career, most notably Alfred Hitchcock, John Ford, and Anthony Mann. He won many of the industry's highest honors and earned Lifetime Achievement awards from every major film organization. He died in 1997, leaving behind a legacy of classic performance, and is considered one of the finest actors of the "Golden Age of Hollywood." He was named the third Greatest Male Star of All Time by the American Film Institute.
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

Maria Yuryevna Sharapova (Russian: Мари́я Ю́рьевна Шара́пова; born April 19, 1987) is a Russian professional tennis player. Her parents are originally from Gomel, Belarus, but moved to Russia in 1986 in the aftermath of the Chernobyl nuclear accident. Sharapova was born in Nyagan, Russia, the following year.













کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له

پرنده روی شاخه ی خشک درخت نشسته بود. شکارچی زانو زد، نشانه رفت و شليک کرد.
پرنده پر زد و رفت و شکارچی چشم به رفتن او دوخت. "به خير گذشت."
نويسنده اين را گفت و خودکارش را روی ميز گذاشت. از پشت ميز بلند می شد که صدايی توی گوشش پيچيد... "به خير گذشت... و من دوباره تنها موندم."
نويسنده ورق کاغذ را از روی ميز برداشت و به درخت تنهای قصه چشم دوخت...
کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له









کلمه الله هی العلیا
یا عماد من لا عماد له
کار بزرگ ستاره ي ايراني تنيس فرانسه
پيروزي ارغوان برابر شاراپووا و ويليامز

ارغوان رضايي، تنيس باز ايراني الاصل فرانسوي، موفق شد در دو ست متوالي ماريا شاراپووا نفر دوم جهان را شکست دهد و به فينال رقابت هاي تنيس استانبول راه پيدا کند.
به گزارش تبيان رضايي نوزده ساله که در دور دوم با غلبه بر وينس ويليامز، قهرمان سابق ويمبلدون و اوپن آمريکا، شگفتي ساز شده بود، با پيروزي مقابل تنيس باز سرشناس روس و اميد اول مسابقات ترکيه، پديده اين رقابت ها لقب گرفت.
وي ديشب با نتايج شش بر دو و شش بر چهار شاراپووا نفر دوم تنيس زنان جهان را برد و از ساعت 14 و 30 دقيقه امروز به وقت تهران در ديدار فينال به مصاف ديگر حريف روس النا دمنتيه وا مي رود.
دمنتيه وا که اميد دوم کسب قهرماني مسابقات استانبول معرفي شده در ديدار نيمه نهايي هفت بر شش و شش بر دو آلونا بوندارنکو از اوکراين را شکست داد.
اگر رضايي بتواند در ديدار فينال حريف قدرتمند روس خود را شکست بدهد، براي اولين بار قهرماني يکي از رقابت هاي WTA (اتحاديه تنيس بازان زن حرفه اي ) خواهد شد. رضايي در رده بندي تنيس بازان حرفه اي در رده 59 قرار دارد .
ارغوان رضايي: مي خواهم نفر اول تنيس جهان شوم

قبل از اينكه چهره شرقياش يا حتي لهجه شيرين فارسياش بگويند كه او يك دختر ايراني است، گردنبندش معرفياش ميكند گردنبندي كه به اندازه خود ارغوان رضايي معروف است؛ نقشه ايران. اما اين تنها چيزي است كه ميگويد ارغوان ايراني است. علاقه خاصي دارد كه از ايرانيبودنش و از ايران صحبت كند، اما واقعيت اين است كه او متعلق به فرانسه است و تنيس اين كشور.
ارغوان رضايي سال پيش وقتي در جدول رنكينگ بهترين تنيسورهاي جهان تا چهل و يكم بالا رفت، معروف شد. دختري با مليت ايراني - فرانسوي كه مثل همه تنيسورها ميخواهد روزي شماره يك جهان شود. ارغوان چند هفته پيش در تهران بود، براي تمرين در زمينهاي هارت كورت كرج و ديدن خانواده پدري و مادري.
او در اولين گرند اسلم امسال يعني مسابقههاي اوپن استراليا نتيجه نگرفت و در دور اول مغلوب شد.
مسابقهاي كه قرار بود او را حداقل به جمع 10 نفر اول بياورد. ارغوان با نام فرانسه در تنيس جهان معروف شده، اما بهنظر هنوز بين پدر او، مربياش و فدراسيون تنيس اختلافاتي وجود دارد. اختلافاتي كه دلايل عجيبي دارد. در ورزش امروز دنيا كه تيمهاي ملي كشورها، بازيكناني با مليتهاي مختلف دارند، ارسلان رضايي، پدر ارغوان ميگويد كه به دليل خارجيبودن، نميتوانند مثل بقيه از امكانات فرانسه استفاده كنند.
تعداد ايرانيهايي كه با نام كشورهاي ديگر در ورزش معروف شدهاند، كم نيست. اكثر آنها هم مثل شما به ايران علاقه خاصي دارند، اما به نظر ميرسد شما طور ديگري ايران را دوست داريد؟
- درست است كه در فرانسه به دنيا آمدهام و آنجا بزرگ شدهام، اما همه خانوادهام، ايران هستند. عمه، عمو، دايي و... همه اينجا زندگي ميكنند. من محيط ايران و مردمش را هم خيلي دوست دارم.
و چلوكباب!
- بله، چلوكباب و همه غذاهاي ايراني، اما دوست دارم چلوكباب را در ايران بخورم. وگرنه در پاريس هم ميشود چلوكباب خورد. آنجا رستورانهاي ايراني زياد است. مادرم هم در خانه هميشه غذاي ايراني ميپزد.
گردنبندت هم كه نقشه ايران است.
- آن را داييام هديه داده. هميشه با من است. بعد از هر مسابقهاي روزنامهنگاران فرانسوي درباره گردنبندم سوال ميكنند و من ميگويم اين گردنبند براي اين است كه نشان بدهد من از كجا آمدهام.
از اينكه شما ايراني هستيد و نفر چهارم تنيس فرانسه، تعجب نميكنند؟
- هميشه تعجب ميكنند. بهخصوص اينكه شرايط من با بقيه بازيكنان فرق دارد. آنها هم شرايط خوبي داشتهاند و معروف شدهاند، اما من در بدترين شرايط تمرين كردهام. در شروع امكانات زيادي نداشتم، هميشه چيزي بود كه اذيتم ميكرد. يا در سرما تمرين ميكردم يا در گرماي شديد. فدراسيون تنيس هم كه كمكم نميكند.
وقتي كه در مسابقههاي اوپن آمريكا (چهارمين و آخرين گرنداسلم سال) شركت كردي، روزنامههاي زيادي درباره اين موضوع نوشتند. مشكل خاصي بين فدراسيون و پدرت وجود دارد؟
- مشكل آنها اين است كه پدرم مربيام است. ورزش فرانسه خوشش نميآيد كه موفقيتهاي يك ورزشكار به اسم يك نفر ديگر تمام شود. آنها ميخواهند بگويند كه فدراسيون اين كار را براي ارغوان رضايي انجام داد و به همين دليل موفق شد.
اين مشكل به ايرانيبودن يا مسلمانبودن شما كه ربطي ندارد؟
- نه، اصلا. همه ميدانند كه من مسلمان هستم و خيلي از مسائل را رعايت ميكنم. در فرانسه خيليها مسلمان يا عرب هستند. همه تشويقم ميكنند، از اين نظر مشكلي ندارم.
پدر ارغوان: ما ايرانيها يك حرف خوب ميزنيم. ميگوييم طرف لقمه چرب است. الان ارغوان براي فدراسيون تنيس فرانسه لقمه چرب است. ميخواهد همه چيز به اسم خودش تمام شود اما من يك اخلاقي دارم كه نميگذارم كسي بالاتر از من باشد. ارغوان بچه بود، فدراسيون گفت توپ جمع كن بازيكنان بزرگ دنيا شود. پول، لباس هر چيز ديگري كه لازم داشت، ميدادند. موقعيت خوبي بود. بازي بازيكنان مطرح را ميديد، اما من اجازه ندادم. گفتم دخترم شخصيت دارد. هميشه خواستهام به دخترم شخصيت بدهم، از همان بچگي، اما فدراسيون تنيس فرانسه ميخواهد ما را بكوبد.
چرا؟
- ما خارجي هستيم. مثل اين است كه يك افغاني بيايد در كشتي قهرمان ايران شود.
ارغوان: در فرانسه خيلي نژادپرست هستند.
اين موضوع اذيتتان نميكند؟
ارغوان: در شروع كارمان خيلي سخت بود. اينجا ايراني خيلي كم است. ما براي آنها عرب هستيم.
پدر ارغوان: ارغوان بچه بود كه از ما شكايت كردند. حرفشان اين بودكه چرا يك خارجي تنيس بازي ميكند. اين را هم گفته بودند كه تمرينات ارغوان زياد است. به قاضي گفتم نميخواهم بچههايم در خيابان باشند. شما ميخواهيد بچههايتان موفق شوند، من هم همينطور. ايراد گرفت كه چرا ساعت تمرينات زياد است. جواب دادم كه ميخواهم دخترم قهرمان جهان شود. پرونده را بست. البته تهديد كردم كه اگر ما را اذيت كنيد، به سفارت ايران در فرانسه شكايت ميكنم.
منظورتان چيست؟ زياد تمرين ميكرد؟
پدر: من به همه روزنامهها گفتم كه از سن هفت سالگي روزي دو نوبت يك ساعت و نيم تمرين ميكرد، اما واقعيت اين است كه او روزي 8 تا 10 ساعت تمرين داشت.
زياد نبود؟
پدر: كسي كه از ورزش اطلاع داشته باشد، ميداند كه تا رشد هورموني بچه تمام نشده، هرچقدر كه ميشود بايد فشار تمرينات را بالابرد. وقتي كه رشد هورموني تمام شد، ديگر نميشود كاري انجام داد. وقتي كه ارغوان در سن بچگي بود، ديدم كه تنيسور خوبي ميشود، همه كار انجام دادم و تا حالا نتيجه گرفتهايم اما با دختر كوچكترم كمند، دو هفته كار كردم. در مرحله نيمه نهايي ليگ فرانسه باخت و گفتم تو به درد تنيس نميخوري. ديگر با او كار نكردم. بازيكن هم بايد خودش بخواهد. البته باز هم ميگويم تمرين زياد مهم است. يك مثل داريم كه ميگويد؛ كار نيكو كردن از پر كردن است. ما نتيجه پشتكاري را كه داشتهايم، گرفتهايم. حرفهايها تمرين من و ارغوان را ميبينند، وحشت ميكنند، نميدانند كه انجام هر كاري از دست ما ايرانيها برميآيد. وقتي ما در قصههايمان داريم كه زني، گاوي را به دوش ميكشد، پس تمرين چند ساعته برايمان مشكلي نيست. البته من هميشه ميگويم كه خدا هم به ما خيلي كمك ميكند. اين خواسته خدا هم بوده كه ما را به اينجا رسانده. ارغوان سال پيش در رده بندي جهاني 240 بود و درماه به رنك چهل و يكم رسيد.
پسرتان چطور؟
- انوشيروان بدشانسي آورد، از بهترينها بود اما قدش كوتاه ماند. وقتي تنيس را كنار گذاشت، دوباره رشد كرد. الان حريف تمريني ارغوان است.
شما خانوادگي بهنوعي درگير تنيس هستيد؟
- ما همه جا پنج نفري هستيم. همسرم، ماساژور ارغوان است و با پختن غذاهاي اصيل ايراني، مسوول تغذيه او هم هست.
فدراسيون تنيس فرانسه اصرار دارد كه مربي شما كسي غير از پدرتان باشد. درست كه با مربيگري پدرتان به نتايج خوبي رسيدهايد. شايد آنها فكر ميكنند يك مربي سطح بالاتري داشته باشيد، سريعتر به رنكهاي بالاتر برسيد؟
ارغوان: من اگر به اينجا رسيدهام، با كمك خانوادهام بوده. اگر مربي ديگري داشته باشم، نتيجه بهتري نميگيرم. چند هفتهاي امتحاني با مربي ديگري كار كردم، ديدم پدرم بهتر است.
آقاي رضايي موضوع مهمي است كه شما چطور به اين درجه از مربيگري رسيدهايد كه شاگردي در سطح اول تنيس داشته باشيد؟
- من فوتباليست بودم. قبل از انقلاب در تيمهاي بانك ملي و ژاندارمري بازي ميكردم. براي ادامه تحصيلات در رشته زمينشناسي به فرانسه رفتم كه موفق نشدم. هميشه دوست داشتم معلم ورزش شوم. قهرماني يكي از بازيكنان تنيس فرانسه را در تلويزيون ديدم. همان موقع گفتم كه بچههاي من بايد تنيسور شوند. چيزي از تنيس نميدانستم. اين تكنيك تنيس من نبود كه ارغوان را ارغوان كرد. اين اخلاق نظاميام بود كه از ارغوان بازيكن ساخت.
يعني اصلا كلاس مربيگري هم نرفتيد؟
- نه. فقط ديدم كه يك بازيكن تنيس به چه چيزي نياز دارد. يك تنيسور بايد عضلههاي شكمش قوي باشد و من تا جايي كه ميتوانستم از ارغوان خواستم دراز و نشست برود. در ليگ فرانسه ماهي يك بار تست آمادگي جسماني ميگرفتند. سرعت پا، پرتاب وزنه، پرش و... ارغوان در همه اين تستها افتضاح بود اما در دراز و نشست از همه بهتر بود. بهترين بازيكن پسر فرانسه در دقيقه 73 بار دراز و نشست ميزد، ارغوان 76 بار. اين بود كه كمك ميكرد ضربه دست ارغوان قوي باشد. من يك دونده نميخواستم. كسي را ميخواستم كه محكم ضربه بزند. الان به خاطر ضربههاي سنگين دستش است كه همه آرزو ميكنند با ارغوان رضايي همگروه نشوند.
روزنامهها درباره مشكل ارغوان براي داشتن اسپانسر تامينكننده لوازم ورزشي هم نوشته بودند، اين مشكل حل شد؟
ارغوان: ماركهاي معتبري كه در فرانسه هستند، با فدراسيون كار ميكنند. من براي اينكه تبليغ نكنم، ماركها را ميكنم.
در حال حاضر اسپانسر نداري؟
- نه، چون پولي كه به من ميدهند خيلي كمتر از تنيسورهاي ديگر است. نايك حاضر است براي يكسال به گري مونفليس 800 هزار دلار بدهد. اما به من پيشنهاد 145 هزار دلاري داد. گذاشتم بعد از مسابقات استراليا تصميمگيري كنم.
آنوقت با هزينههاي گران تنيس چه كار ميكني؟
- بابا هميشه ميگويد كه نبايد از بقيه صدقه بگيري. پارسال كه رفته بوديم ايتاليا حاضر نشديم تو هتل اقامت كنيم و تو كاروان خوابيديم، چون دوست داريم روي پاي خودمان باشيم. همين الان هم لباس بازيهاي استراليا را با پول خودم خريدم. در اروپا با 1000 يورو ميتواني براي يكسال لباس تنيس داشته باشي.
پارسال كه لباس سياههاي تو خيلي سروصدا كرد.
- قبل از اينكه من سياه بپوشم كمتر كمپاني حاضر ميشد براي تنيس لباس سياه رنگ توليد كند.اما از موقعي كه من اين لباس را پوشيدم، ديگر همه شروع به درستكردن اين لباسها كردند.
پس هنوز مشكل مالي داري؟
- خيلي وضع ماليمان بد نيست ما بدبخت نيستيم اما خرج ورزشكاران حرفهاي بالاست و بايد اسپانسر داشته باشند. ما در اروپا با مينيبوس كاراوان كه جاي سه تخت خواب و گاز غذاپزي دارد، سفر ميكنيم.
اين براي بازيكنان ديگر تعجبآور است. براي مسابقههاي اوپن آمريكا هم من خانه يكي از دوستان پدرم بودم. البته بهتازگي يك فرودگاه فرانسوي اسپانسر من شده. صاحب اين فرودگاه در دوران جوانياش مشكل من را داشت و به خاطر همين كمكم ميكند.
رابطهات با بازيكنان ديگر چطور است، با بازيكنان بزرگ دنيا؟
- با همه خوبم. ما مثل يك خانواده ميمانيم. يك هفته در ژاپن هستيم، هفته بعد در استراليا و... مجبوريم با هم خوب باشيم. آنها خيلي از ايران ميپرسند و چيزهاي ديگر. البته بعضيها خودشان را ميگيرند و محل نميگذارند.
كدام تنيسور را بيشتر از همه دوست داري؟
- آندره آغاسي و اشتفي گراف.