تبليغاتX
pillar

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 مقدمه : روز پدر که می آید خوشحال از داشتن بهترین بابای دنیا به فکر خرید هدیه ای می افتم که بتواند بابایم را خوشحال کند ، اما نمی دانم که بابا هدیه نمی خواهد ، محبت می خواهد و عشق و احترام و مسئولیت پذیری ، چیزی که در ما بچه ها کمتر پیدا می شود . تصویر زیر من و پدرم را در کنار همدیگر نشان می دهد . این تصویر در سال 1369و در پارک شهر گرفته شده . یک نکته جالبی که در مورد خودمون می توانم بنویسم این است که من متولد 1 مهرماه هستم و پدرم متولد 2 مهرماه !!!!! . اکنون بهتر است یکی از قصه های خودم و پدرم را برایتان بنویسم . 

 

 

راز بزرگ من و بابای عزیزم

 

  از وقتی که پدرم را به یاد می آورم نگران من بود . 5 یا 6 ساله که بودم ، خیلی روی من حساس بود . یعنی روی همه بچه هایش حساس بود . در عالم بچگی اشتباهی اگر می کردم ، به رویم می آورد و بعد یک جوری با اخم زل می زد توی چشم هایم که ناخودآگاه سرتاپای وجود 25 کیلویی ام بلرزد ، بعد از آن لرزش با یک لبخند دلنشین آرامم می کرد . هیچ وقت ، کلامی رد و بدل نمی شد . مثل پدرهای کلاسیکی نبود که می خواهند درس زندگی را لابلای داد و فریاد به خوردت بدهند . نگاه می کرد و تمام و تو این نگاه را نمی توانستی فراموش کنی . نگاه می چسبید ته ذهنم و مثل توی فیلم ها متحولم می کرد . استراتژی سکوت و نگاه پدر بدجوری جواب می داد .

  روزگار گذشت ؛ انگار قضیه از یک جایی به بعد عوض شد ، می دانی ؟!! زندگی می گذرد . حالا نگاه ها فرق می کند با آن روزها . پدرم دیگر خیلی در جریان اشتباهاتم نیست . به قولی ، ما دیگر رشد کافی را کرده ایم و سرخود شده ایم . حالا حتی برادر عزیزم که خودش پدر شده و گاهی ولو به شوخی به شیوه موروثی به سیدمحمد صدرا { برادر زاده عزیزم و کوچکترین سید خانواده } نگاه پدرانه می کند . حالا دیگر وقتی حواسم به زندگی نیست ، پدرم صاف زل نمی زند توی چشم هایم تا بلرزم و از خط بیرون نزنم . این روزها کلمه جای نگاه مستقیم را گرفته . او مثل همیشه همه چیز را می داند ولی خیلی به رویم نمی آورد و این شاید به خاطر همان قد کشیدن من باشد . پدرم همچنان نگران من است . فقط روش انتقال نگرانی فرق کرده است . به نظرم این خصلت عمومی پدرهاست . آنها همیشه از آن بیرون می ترسند . از اینکه گرگ ما را بخورد  یا اینکه خلف از آب در نیاییم و از راه به در شویم . این رنج ، جزعی از زندگی هر روز پدرهاست ، چیزی که شخصیت آنها را کامل می کند . پدر بودن یعنی مراقبت ، یعنی نگهداری ، یعنی دلهره  و من به شدت به این رنج احترام می گذارم . هنوز گاهی دلم برای آن نگاه های ترسناک و در عین حال مهربان پدرم تنگ می شود .

 از طرف خودم ، برادر عزیزم ، خواهران دوست داشتنی ام و همین طور مادر مهربانم ، روز پدر را به بهترین پدر دنیایی خودم یعنی جناب سیدرضا قرشی تبریک و تهنیت می گویم و دستانش را می بوسم و بر چشم می گذارم ، روی همچون ماهش را نیز می بوسم . ادامه همین تبریک را هم تقدیم می کنم به برادر عزیزم جناب سیدحسام الدین قرشی که او هم حدودا یک سالی می شود که به افتخار پدری نائل آمده و من را هم به لقب عمو مفتخر کرده . بهترین روزگارها را در کنار همدیگر آرزو می کنم و از خداوند منان کمک می خواهم تا در کنار برادر و خواهرانم ، نماینده شایسته ای برای پدرم و مادرم باشیم ، چنانکه فرموده اند :

 

پسر کو ندارد نشان از پدر

تو بیگانه خوانش ، نخوانش پسر

 

به همین مناسبت ترانه زیبای یا علی با صدای نوش آفرین را برای دانلود شما عزیزان انتخاب کرده ام .

از اینجا دانلود نمائید .

 

با سپاس

سیدعمادالدین قرشی

تیرماه 1387 خورشیدی

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 23 تیر1387 و ساعت 23:59 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 در پستی با عنوان " نادر ابراهیمی ، ابوالمشاغل ایران دنیا را بدرود گفت " در همین وبلاگ بهتم را از مرگ نادر ابراهیمی با شما عزیزان در میان گذاشتم . با خواندن به آن پست کمی با او آشنا می شوید . اکنون که اندوهم کمی التیام یافته ، اجازه بدهید برایتان از نادر بنویسم . از حقی که به گردن من دارد . از عاشقانگی هایمان و اینکه چقدر همراه با نادر ابراهیمی  قله ها را فتح کرده ام ..... .  

 

 

نادر ، عاشقانه ای آرام ، ما عاشقانی نا آرام

 

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان / همه رفتند از این خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام / تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

هر دم از حلقه عشاق ، پریشانی رفت / به سر زلف بتان ، سلسه دارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج ، چه خوش زار گریست / که سر سبز تو خوش باد ، کنارا تو بمان

 

  طنین کلامش را می شنوم " با جهان شادمانه وداع می کنم ، با من عزادارانه وداع مکن " . شاید این جمله درسی بزرگ از  نادر ابراهیمی  برای ما عاشقان نا آرام باشد . تقریبا یک ماه از درگذشت نادر ابراهیمی می گذرد و من غم زده ، می خواهم ادای دینی کنم به نویسنده ای که سال ها با قصه ها و ترانه هایش به خواب شیرین می رفته . نادر عزیز ، بگذار باز هم از کلام نافذ تو بنویسم " بدون احساس کمترین خجالت ، به پهنای صورت گریستن را دوست دارم . به خاطر بچه های سراسر دنیا _ که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم ... .. " . نادر عزیز ، برایت مراسم باشکوهی گرفتند . تازه در مراسم تشییع بود که فهمیدیم مخاطب های واقعی تو چه کسانی بودند و هستند و خواهند بود ، بله ، خانواده ها ، هر کدام از اعضای خانواده ، چقدر طیف جمعیت متنوع بود ، چقدر تفاوت سنی موج میزد ، چقدر مودبند این عاشقان نا آرام تو  و تویی که دائما لبخند از پهنای صورت زیبایت محو نمی شود . تلوزیون چند مستند دنباله دار از تو پخش می کند ؛ گاهی خودت ، همسرت ، دخترانت ، بهرام بیضایی ، کیومرث پوراحمد ، اکبر زنجان پور ، داریوش مهرجویی ، نورالدین زرین کلک ، لیلی گلستان ، ابراهیم حاتمی کیا ، کمال تبریزی ، احمد رضا احمدی ، حسن فتحی ، یعقوب آژند ، عباس کیارستمی ، سیمین دانشور ، جواد مجابی ، منوچهر احترامی ، .... درباره تو صحبت می کنند ، اما پس من چی ، تکلیف ما مخاطبانت چه می شود . تکلیف کودکان پریروز و نوجوانان دیروزی که با طرز فکر تو در ابن مشغله و ابوالمشاغل اکنون دارند جوانی و میانسالی می کنند چه می شود ؟!! . بغض حرف های نگفته آنها را که می خواهد بشنود . نادر عزیز ، به راستی زیباست آدمی که یک عمر ، دوست دار کودکان و نوجوانان سرزمینش باشد . برایشان کار کند ، غصه شان را بخورد ، با شادی هایشان خوشحال باشد و با رنج هایشان اندوهگین . برایشان ترانه بنویسد ، نقاشی بکشد ، تصویر سازی کند ، خطاطی کند ، انتشارات بزند ، کتاب چاپ کند ، پژوهش کند ، فیلم بسازد ، برنامه تلوزیونی تدارک ببیند و هم پای پدران و مادران این کهن سرزمین جاوید ، برای هر وجب از آب و خاکش بجنگد ... . و تو تمام انرژی ات را برای ادای دین به میهن مقدس و پاکت خرج کردی . نادر عزیز ، به همسر مهربانت بانو فرزانه منصوری و دخترانت هلیا ، الیکا و رایکا و نوه های دوست داشتنی ات تسلیت می گویم . این روزها بارها به خود نیز تسلیت گفته ام ، به دوستارانت . شاید به ظاهر دیگر هیچ کاری از دست ما برنیاید ، مایی که گاهی حتی از دور افتاده ترین شهرها از شمال تا جنوب ، شرق تا غرب ، داخل یا خارج کشور ، از روستاهای دورافتاده برایت دستی تکان می دادیم و سلامی امیدوارانه عرضه می داشتیم ، امروز اما هر کس به کیش خود می تواند به روح بزرگوار و زندگی پر بارت ادای احترام کند ؛ باید برای کودکان امروز از تو گفت ، کتاب هایت را برایشان خواند تا نسل های بعدی هم شجاعت و صداقت و پاکی را در کنار همدیگر بشناسند .

  و سخن آخر اینکه ؛ مرگ حق است و از رگ گردن به ما نزدیکتر . فقط نویسنده ها و شعرا نمی میرند . کارمند و کاسب و کارگر و دولتمرد هم می میرد و این یعنی که ما یادمان بیاید که دارد نوبت خودمان نزدیک می شود . ایکاش این بیت شیخ اجل ، سعدی شیرازی که مصداق بارزش خود نادر ابراهیمی عزیز است ، روزی برای ما هم به کار برده شود . نیکو می فرماید :

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز / مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

 

 از شما عزیزان دعوت می کنم فيلمی از سخنان نادر ابراهيمي را درباره عشق به ايران دانلود و تماشا کنید . در این فیلم کوتاه ، استاد نادر ابراهیمی در مقابل دوربين ، با احساسي زلال از عشق به ايران سخن مي‌گويد .

از اینجا دانلود نمائید .

 

 

پی نوشت : مراسم بزرگداشت مرحوم نادر ابراهیمی روز سه‌شنبه 25 تیرماه از ساعت 17 تا 20  با سخنرانی احمد مسجدجامعی ، نورالدین زرین كلك ، كمال تبریزی و ... برگزار می‌شود . در این مراسم فیلمی از سخنان نادر ابراهیمی درباره‌ مسائل مختلف به همراه دو كلیپ از مراسم بزرگداشت این نویسنده و مراسم تشییع و خاكسپاری او و انیمیشنی كه نورالدین زرین‌كلك بر اساس كتاب قصه‌ گل‌های قالی ابراهیمی ساخته به نمایش درخواهد آمد . پخش بخش‌هایی از مجموعه‌ تلویزیونی سفرهای دور و دراز هامی و كامی در وطن و پشت‌صحنه‌ای از  آتش بدون دود  ساخته‌ این فیلمساز فقید از دیگر بخش‌های این مراسم خواهد بود .

 

با سپاس

سید عمادالدین قرشی

تیرماه 1387 خورشیدی

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 17:58 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

مرگ همه را عزیز می کند ، اما

مهستی قبل از مرگ هم عزیز بود ....

 

گفتم ای وای من مهستی کو / شور هستی ، بساط مستی کو

یاد افشین ، عماد ، مهرپویا / ویگن و صدای بی همتا

گفت دل رفت و دلربا مانده / ناخدا رفته و خدا مانده

شهریاران نغمه خوان همه رفتند / زان میانه فقط صدا مانده

 

تحقیقا یک سال از 4 تیرماه 1386 خورشیدی می گذرد . حوالی ساعت 8 صبح ، بیمارستان کایزر در سانتا رزای سانفرانسیسکو از ایالت زیبای کالیفرنیا ، شاهد مرگ مهستی عزیز بود . پیشرفت کنسر { سرطان } سرعت بیشتری نسبت به مداواها گرفته بود . دیگر هموتراپی و ردیتیشن ، نمی توانستند کمکی به بانوی آواز و گلها کنند . حالا بعد از یکسال پیکر مهستی عزیز در وست وود مورچری لس آنجلس در کنار هایده و مادرش آرمیده . در این یادواره قصد ندارم مهستی را معرفی کنم . نیازی نمی بینم کسی را معرفی کنم که بیش از 35 آلبوم موسیقیایی دارد . از کسی که بیش از 200 ترانه حرفه ای را اجرا کرده ، از کسی صحبت کنم و بنویسم که خیل عظیم بهترین آهنگ سازان و ترانه سرایان آرزوی همگاری را با او داشتند . کسانی همچون جهانبخش پازوکی ، انوشیروان روحانی ، محمد حیدری ، صادق نوجوکی ، حبیب الله بدیعی ، همایون خرم ، فرید زولاند ، آندرانیک ، ناصر چشک آذر ، فرید خشنود ، بیژن ترقی ، بیژن سمندر ، هما میر افشار ، لیلی کسری ( هدیه ) و .... .  به حق که مهستی ادیت پیاف ایران بود . نیازی نمی بینم از کسی بنویسم که در 17 سالگی (1342) برنامه 420 گلها را با تصنیفی از بیژن ترقی و ملودی زیبای استاد پرویز یاحقی با عنوان آنکه دلم را برده خدایا ، به زیبایی اجرا کرده بود . مهستی عزیز که با آن صدای مجلل و اشرافی میراث دار قمر و روح انگیز بود . خیلی سخت است باور کنیم که دیگر در کنار ما نیست . برای مایی که روزها و شب های بسیار را با ترانه های زیبای مهستی گذرانده ایم . برای مایی که به نوعی با طنین صدای او بزرگ شدیم . نوجوانی هایمان را گذراندیم و جوانی ها کرده ایم . مهستی تنها در قالب مهستی بود و به عبارت دیگر مهستی منحصر می شد به مهستی ، یک انسان با شخصیت ممتاز ، روح بسیار بزرگ و قابل احترام ، سلیقه بسیار منحصر به فرد و ممتاز ؛ راز داری ، گذشت و عاشق بودن و ماندنش به آب و خاک ایران که بسیار تجلی داشت در رفتارش . در هر حال در اولین سالگرد درگذشت مهستی عزیز ، بانوی آواز و گل های ایران ، عرض تسلیتی دارم به همه اهل فرهنگ و ادب و فکر و موسیقی و صاحبان اندیشه و انسان های پاک طینت . همین طور آرزوی تسلی خاطر دارم برای نزدیکان و بستگان مهستی به خصوص بانو سحرقبازر ، دختر مهستی { حاصل ازدواج اول مهستی با کورس ناظمیان که بعد از انقلاب اعدام شد } . در ادامه این پست متنی آماده کرده ام که بیشتر جنبه ادای دین قلبی من به مهستی عزیزم است . همین طور دو تصویر زیبا که برایتان آماده کردم به همراه 3  ترانه زیبا که لینک دانلودش را گذاشته ام تا شما هم استفاده ببرید . { حوزه فعالیت زنده یاد مهستی عزیز تقریبا به سه دوره تقسیم می شود ؛ دوره اول ملودی های اصیل ایرانی را برای گل ها می خواند ، بعد مقداری با اجرای ملودی هایی از آقای جهانبخش پازوکی مثل بچه نشو ای دل که با ارکسترهای سنتی ایرانی اجرا می شد وارد موسیقی مردمی شد . در بخش سوم تقریبا وارد حیطه پاپ ایرانی شد که از سازبندی مدرن تری استفاده می شد  } . این ترانه ها ترانه های هستند که حداقا من بسیار از آنها بهره برده ام و خاطرات زیبایی با آنها دارم . البته این روزها هنوز هم در غم از دست دادن نادر ابراهیمی هستم . هنوز ناباورانه در بهتم . برای این پست فکرهای جالبی داشتم . می خواستم برایتان پادکست تهیه کنم . اما ... بگذریم . مرگ نادر ابراهیمی عزیزم عجیب نبود ، اندوه اصلی این بود و هست که او  9 سال ، تمام نیرویش را برای مهار آن تومور مغزی به کار گرفت تا بتواند اثری جدید خلق کند و عطش دوست دارانش را با خواندن شاهکارهای جدید فرو بنشاند . .... . باز هم بگذریم . این روزها روزهای مبارکی است . میلاد بانوی دو عالم است . مگر ما چند تا حضرت فاطمه زهرا(س) داریم ... . در وبلاگ دیگرم برلیان برای ایشان (س) تدارکی دیدم . ببینیدش . برای همگان آرزوهای خوب و نیک بختانه دارم . نمی دانم چقدر مانند من معتقد هستید که برای انسان مرگی وجود ندارد . اگر با من هم عقیده اید ، من این طور جمع بندی می کنم ، مهستی عزیز به جهان ما شادی بخشید، به فرهنگ ما زیبایی بخشید و همانند نام زیباش آسمانی بود . اتفاقا حضرت حافظ هم با ما هم عقیده است . ایشان می فرمایند :

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است برجریده عالم دوام ما

 

باسپاس

سیدعمادالدین قرشی

تیرماه 1387 خورشیدی

 

روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 0:0 |

 

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

تمام اشکهایم برای رفتن مردی که زندگیش سراسر طغیان بود

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم

ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم رنج دوران برده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم

 

  بله ، همه ما ترانه زیبای سفر به خاطر وطن را با صدای استاد نوری و رهبری استاد شهبازیان شنیده ایم . اما انگار یادمان رفته بود که طراح و ترانه سرای این کار نادر ابراهیمی بود . نادر ابراهيمي درگذشت . نادر ابراهیمی پنج‌شنبه در سن 73 سالگي درگذشت . برای او مطمئنا پست ویژه ای خواهم گذاشت . شاید یک ماه بعد ، نمی دانم . از همین جا به خانم فرزانه منصوری همسر محترم و دردانه استاد ، هليا، اليكا و رايكا دختران استاد و همه خوانندگان ایرانی و غیر ایرانی آثار استاد تسلیت عرض می کنم و امیدوارم که روح بزرگ ایشان مورد دلجویی بانوی عالم حضرت زهرا (س) قرار گیرد . از استاد خیلی حرف دارم بزنم یا بنویسم . واقعا شوک عجیبی بر من وارد شده . خیلی متاسفم ، خیلی ، خیلی . نوشتن درباره مردی که بیشتر از صد تا کتاب نوشته و در هر ژانری هم نوشته ( از داستان و رمان بگیر تا مقاله و تحقیق و ترانه و فیلمنامه و نامه های عاشقانه ) و به گمان من در هر نوع نوشتنی هم موفق بوده کار ساده‌ای نیست . حتی نوشتن درمورد این مرد جسارت می‌خواهد و دانستگی می‌خواهد و کمی ‌هم کله شقی . اجازه بدهید یک خاطره ای را که درموردش شنیدم برایتان بنویسم :  .... زمانی که دانشجو بوده متنی به فارسی قرن چهار و پنج می‌نویسد و به اساتید نشان می‌دهد و تا مدت ها این توهم در محافل دانشگاهی وجود داشته که متنی جدید از قرن چهار و پنج هجری کشف شده .... و خیال کنید که چه لذتی می‌برده این مرد از دست انداختن کم سوادی حضرات با مهارت بی مانندش در نثر نوشتن . نادر ابراهیمی بی گمان نثرنویس بسیار برجسته‌ای بود و هست که به خوبی به پیچ و خم‌های زبان آشناست ..... . اما زنده باد مردی که بی هیچ خجالتی توی خیابان های شهرمان وقت خوردن بستنی قیفی تمام صورت و سبیلش را سفید می‌کند و در جواب همسر دوست داشتنی‌اش می‌گوید خجالت را آنهایی باید بکشند که آدم کشته‌اند . بله من باز هم متاسفم و متاثرم ، خیلی ، خیلی .... .

باسپاس

سیدعمادالدین قرشی

خرداد ماه 1387 خورشیدی

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 12:33 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

چون رعد خروشیدند و چون برق درخشیدند ، اما کاری از پیش نبردند و سر انجام سست گردیدند!

ولی ما این گونه نیستیم ، تا عمل نکنیم ، رعد و برقی نداریم و تا نباریم سیل جاری نمی سازیم 

نهج البلاغه، خطبه نهم

 

 

  بعد از 11 سپتامبر همه جای امریکا پر شده بود از پرچم های این کشور . مردم با فضا سازی رسانه ها و مسئولان از هر گوشه ای پرچم امریکا آویزان کرده بودند . یادم می آید توی یک کاریکاتور امریکایی ، راننده یک تریلی { که پر از پرچم های امریکا بود } با اشاره به یک بچه دوچرخه سوار که فقط یک پرچم کوچک امریکا به فرمان دوچرخه اش وصل کرده بود با وحشت می گفت که :  یک تروریست اینجاست ، اون فقط یک پرچم داره !!! . آن موقع به هر کس که پرچم کمتری از خانه اش آویزان کرده بود برچسب تروریست می زدند . امریکایی ها با ترفند پرچم که تنها نماد مشترک کشور هزار نژادی شان بود به هرج و مرج و ناامیدی پایان دادند . دیشب حوالی ساعت 12 نیمه شب از رادیو BBC شنیدم که هیلاری کلینتون ، سناتور نیویورکی محترمانه به نفع باراک حسین اوباما دیگر هم حزبی الینویزی اش از ادامه مبارزات انتخاباتی کنار کشید { البته چاره دیگری هم نداشت !! } . برای من سناتور اوباما حکم همان بچه کوچک کاریکاتور است . کسی که بدون حمایت های خاص لابی ها ی قدرت و خانواده های پرنفوز دموکرات وارد بازی بزرگ شد و امروز سربلند از آتش بیرون آمد . مردم امریکا فهیم اند و خواهان صداقت . آنها می خواهند دوباره با تمام دنیا ارتباطات مناسب پیدا کنند و می خواهند زودتر عراق ، افغانستان ، موگابی و ... را ترک کنند ، می خواهند به هنر بپردازند ، می خواهند مزرهای دانش را جابجا کنند ، آنها می خواهند و می خواهند و پرزیدنتی اوباما این فرصت را دوباره به آنها می دهد . البته اینها همه یک طرف ورق بود . جماعت کوکلس کلان در آمریکا، با آن نقاب های سفیدِ وحشتناکشان ، نه به راحتی آب خوردن ، به راحتی پلک زدن ، سیاه پوست می کشتند ؛ با زجر و عذاب . خیلی از این ها حتی دولتی هم بودند . خیلی هایی هم که کوکلس کلان نبودند ، از نیست و نابود شدن نوع سیاه بشر بدشان نمی آمد ... اگر خدا این روزها به یکی از قربانیان این گروه نژادپرست جان تازه بدهد ، از دیدن این که یک سیاه پوست شانس بزرگی برای ریاست جمهوری آمریکا پیدا کرده ، از شدت حیرت سکته اگر نکند ، غش خواهد کرد.  حالا باراک اوباما رقیب جدی سناتور جان مک کین نماینده آریزونایی حزب جمهوریخواه است . خدابیامرز مارتین لوترکینگ را بگو که برای اسیفای حق سیاه پوستان جان از کف داد . او باید حالا خوشحال باشد ؛  مرارت ها و مبارزاتش به بار نشسته ... یک چیزی این وسط هست که مبارزه برای حق و حقوق بشری  را نیک فرجام می کند ؛ به بار می نشاند ... شاید اسمش آزادی باشد ؛ شاید !!!!. نهایتا ، من خوشبین هستم که دوباره مزرهای ایالات متحده به روی مهاجران باز بشه و به امید روزی که من از سیاتل واشنگتن دی سی ، برایتان این وبلاگ را آپ کنم !!!!

 

{ راستی قصدم این بود که تا 4 تیر آپ نکنم ولی قبول کنید که مسائله خیلی کریتیکال و بحرانی بود !! }

 

باسپاس

سیدعمادالدین قرشی

خرداد ماه 1387 خورشیدی

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 11:48 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

ولتر شوخی کرد ، انقلابیون فرانسه جدی گرفتند

 

  هر کی به خاطر کارهای خوبی که نکرده ، گناهکار است .... ؛ این حرف کسی است که بیش از 2 هزار کتاب و 21 هزار نامه نوشته و در نوشتن هر چیزی از شعر ، نمایشنامه ، رمان و مقاله به 6 زبان استاد بوده و نیم قرن تمام فرانسوی ها برای خواندن کارهای جدیدش له له می زدند و ایضا بی تعارف خودم از حدود 10 سال پیش . ولتر { فرانسوا ماری آروئه} تا آخرین لحظات به فکر دوست یابی بود . در کمتر از دو ماه پیش از مرگ ، همراه بنجامین فرانکلین { معروف ترین پریزیدنت ایالات متحده و تصویر روی اسکناس 100$ } فراماسیون شد که احتمالا بهترین ترجمه فارسی اش می شود : دوست یواشکی من دوست داره یواشکی با دوست یواشکی تو که .... . ولتر عزیزم مدتی به دربار فردریک شاه در برلین رفت ، چون فکر می کرد می تواند جمله { به آنچه می گویی مخالفم اما حاضرم جانم را بدهم تا بتوانی حرفت را بزنی } را به خوردش بدهد ، اما وقتی پادشاه آلمان هم زندانی اش کرد و کتاب هایش را سوزاند ، میزان دقیق کره قابل استحصال از یک من ماست ، دستش آمد . من ترجمه چندین نمایشنامه زیبا و همین طور چند کتاب و نامه از ولتر خوانده ام { کتابخانه آنلاین ولتر را از اینجا ببینید }و بسیار در زندگی ام به کار برده ام و انشالله که باز هم بتوانم از آنها در زندگی ام الگو برداری کنم . این مطلب هم به نوعی ادای دین من به ایشان محسوب می شود . به من حق بدهید که در سال مرگ ولتر غمگین و مغموم باشم ، آن هم بعد از گذشت 230 سال . خلاصه اینکه از دیدگاه من و خیلی از طرفداران عالیجناب ولتر عزیز ؛ ولتر در حالی مرد که به قول خودش خدا را می پرستید ، عاشق دوستانش بود ، از دشمنانش تنفر نداشت و از خرافات بیزار بود . برای اثبات این حرفم به شما عزیزان هم این سند را رو می کنم : ولتر در جواب کشیشی که هنگام احتضار از او خواست به شیطان فحش بدهد ، گفت : پدر ، الان وقت آن نیست که برای خودم دشمن بتراشم !!!!! .

باسپاس

سیدعمادالدین قرشی

خرداد ماه 1387 خورشیدی

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 18:20 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

از درخت توت پیر مدرسه تا آب معدنی دماوند

با مشارکت یونیسف ، من و تو

 

 این روزها که نسیم بهاری می وزد ، در پیاده رو که راه می رویم ، اگر خوش شانس باشیم ، چند دانه توت می افتد جلوی پایمان و سرمان را که بالا می کنیم ، می بینیم یک درخت توت پیر دارد میوه هایش را به من و شما تعارف می کند ، سفید و سرخ ، تازه و شیرین .  در برابر توت نمی شود مقاومت کرد . یاد قدیم های نه چندان دور افتادم ، سالهای 1379 و 1380. شاید این از خاصیت خردادماه باشد . ماهی که در پی رسیدن به فراغت تابستان معمولا فراموش شده است . از بچه های سال سوم دبیرستان ادیب خیابان جمالزاده ، من {مهندس مکانیک}، سپند عابدین عزیزم { مهندس عمران } و سهراب غروی عزیزم { مهندس برق } آمدیم به دبیرستان و پیش دانشگاهی مطهری میدان ولی عصر { تقاطع خیابان های فلسطین ، دمشق و ایتالیا } . ( دبیرستان با آن چنارهای قدیمی اش ، قبل از انقلاب ، ابتدا با نیت زایشگاه ساخته شده بود و در سالهای بعد تغییر کاربری داد و دبیرستان شد و البته در زمان انقلاب هم جریان روشنفکری را در بطن خود جای داد . صاحبانش بعد از انقلاب به امریکا مهاجرت کردند . هر دو یا سه سال یکبار با فراخوان روزنامه ای ، فارغ التحصیلان قبل و بعد از انقلاب دبیرستان گرد هم جمع می شوند و خاطرات شیرین خودشان را دوره می کنند . ضمن اینکه حداقل تا زمانی که من در این مدرسه بودم ، هر سال بالای 90% قبولی در کنکور داشت ... .  ) . آنهایی که این مدرسه را می شناسند ، حتما خوب یادشان مانده که یک درخت توت قدیمی قرمز و سفید پیوندی در قسمت ایوان شرقی مدرسه بود . یادش به خیر ؛ هفته ای یکبار یا دو بار ، ده ، دوازده تا شاه توت و توت سفید می بردم خانه ، درخت توت مدرسه آنقدر پر بار بود و انشالله باشد که همه بچه ها ازش توت می چیدند { پارسال شنیدم که صاحبان اصلی ملک مدرسه به ایران برگشته اند و می خواهند برج سازی کنند .... اما چند وقت پیش که از حوالی مدرسه رد می شدم هنوز سرپا بود ... } . لذت میوه چیدن از درخت آنقدر شیرین بود که هنوز کلی خاطره از مراسم توت چینی آن ایام دارم . با این مقدمه که برایتان نوشتم می خواهم به یک نتیجه برسم و آن هم اینکه درخت ها موجودات مهربانی هستند ، بخشنده و سر به زیر و حالا برویم سراغ اصل ماجرا .... . دو ، سه روز پیش بنا به کاری رفتم سمت توپخونه و لاله زار { حوالی میدان ارگ قدیم ( رادیو ) و خمینی فعلی } ؛ آلودگی هوا و گرما و ترافیک همگی دست به دست هم دادند که جلوی سوپرمارکتی بایستم و یک آب معدنی بخرم . به ساحت مقدس سقای کربلا سلامی دادم و جای شما خالی خودم را سیراب ؛ در مسیر برگشت طبق معمول متاسفانه با توجه به تبلیغ های شهرداری ، هیچ سطل بازیافتی پیدا نکردم تا بطری خالی را در آن بیندازم ... . بنابراین تصمیم گرفتم با مترو باقی مسیر برگشت تا خانه را بیاییم چون حداقل مترو هیچی نداشته باشه سطل بازیافت زباله و آسایش نسبی و خنکی  دارد !!!! . آن پایین{ در ایستگاه مترو } نوشته روی بطری توجهم را جلب کرد{ خب ؛ این یکی از عادت های من است که ... } ، نوشته این بود :

 

 

  بله ؛ درست حدس زدید ؛ من با 150 تومان ناقابل هم تشنگی خودم را برطرف کردم و هم در امر خیری سهیم شده بودم . خانه که رسیدم مادرم من را با دو جین بطری آب معدنی دید !!! . این روزها ، در گرمای نورس بهاری هر روز یک بطری آب معدنی خنک می نوشم و کلی خاطر جمعم و خوشحال . درست مانند آن درخت توت پیر مدرسه مان که هنوز هم ماشالله بدون اخم ایستاده ؛ ، دست هایش را پر از توت شیرین و ترش کرده و تعارف می کند و حتی اگر برنداری ، می ریزد جلوی پایت ... . امیدوارم که شما هم مثل من ؛ این روزها ، توت و آب معدنی و آرزوی یاد گرفتن نونهالان کم بضاعت سرزمین سبزمان را فراموش نکنید و شاید به قول سعدی عزیزم :

بکوش امروز تا گندم بپاشی / که فردا بر جوی قادر نباشی

تو خود بفرست برگ رفتن از پیش / که خویشان را نباشد جز غم خویش

 

با سپاس

سیدعمادالدین قرشی

خردادماه 1387 خورشیدی

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 18:51 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

تقدیم به آنکه لقبش حجةالحق ایران بوده و هنوز هم هست

غیاث الدین ابو الفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری

 

  بسیار خوب ؛ این روزها روز بزرگداشت خیام نیشابوری است . اکثر نزدیکان و دوستان من می دانند که من علاقه خاصی نسبت به سعدی شیرازی (ره) و خیام (ره) ، نسبت به باقی شعرای ایران زمین دارم ، که حتی در زمان صحبت از آنها هم بحث را به سمت عزیزانم می کشانم . { این روزها در وبلاگ دیگرم دیاموند  حرف از فردوسی است !!!}. اما اجازه بدهید این بار نه به مانند سعدی عزیزم بلکه به گونه ای متفاوت نسبت به استادم جناب خیام عزیز ادای دین کنم ، چنانکه بسیاری از بهترین اوقات نوجوانی من با خواندن و درک کردن رباعیات خیام عجین بوده . در اين پست اصلا قصد ندارم كه به وجهه علمي خيام بپردازم كه اين خود يك حديث مفصل است . چقدر نیکو بود که من توانستم در سال 1385 خورشیدی ، مقاله ای در شان ایشان با عنوان خیام و هیدرواستاتیک را در شماره دی و بهمن از فصل نامه دانش و مردم به سردبیری عالیجناب پرویز شهریاری به چاپ برسانم و به این گونه ادای دینی کرده باشم به آن روح بزرگوار .

خیام متجدد و روشن فکر بود :

آنها که ندانند حقیقت ز مجاز / مشغول نمازنند به شب های دراز

ما فارغ از آنیم که در حضرت دوست / یک ذره نیاز به که صد ساله نماز

خیام منجمی طناز و پندگو بود :

گاویست در آسمان و نامش پروین / یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین / زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

خیام ریاضی دانی عاشق و لج باز بود :

ما و تو بهم نمونه پرگاریم / سر گر دو کرده ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون دایره وار / تا آخر کار سر به هم باز آییم

 

  برای اینکه شما عزیزان را بیشتر سر شوق و وجد بیاورم ، بهتر می بینم بیشتر از محبوبیت خیام برایتان بنویسم : نمی دانم می دانید یا نه که در امریکا از عمر خیام یا عمر به عنوان اسم کوچک هم استفاده می شود . نمونه اش ژنرال عمر نلسون برادلی {1893} قهرمان جنگ جهانی دوم در امریکا است . بورخس داستانی درباره خود خیام نوشته و سوژه چند داستان دیگرش را هم از اشعار خیام گرفته . او در خانه کوزه ای به یاد خیام داشت . وارد بحث ادوارد فیتز جرالد نمی شوم که این خودش یک پست مفصل است در آینده ای نه چندان دور{ ترجمه ای که او در سال 1859 از اشعار خیام منتشر کرد او را به چنان شهرتی رساند که معمولا خیام را در کنار هومر ، شکسپیر ، دانته و ویرژیل ، یکی از پنج شاعر بزرگ تاریخ می دانند } .... به نظرم ؛ فعلا همین قدر اطلاعات برای علاقمند کردنتان کفایت می کند . باقی اش را باز هم  اگر خداوند رحمان فرصت دهد برایتان خواهد نوشت و شما هم خواهید خواند . از کنار این نام ها ساده نگذرید روی کلمات قرمز رنگ لینک گذاشته ام که شما را به صفحه مرجعی راهنمایی می کند .  دیگر چه برایتان بگویم آبراهام لینکلن عزیزم آن شهید راه امریکا {تصویر روی اسکناس 5 دلاری } ، مارتین لوترکینگ ، ولادیمیر پوتین و خودم و ... یک وجه مشترک دارند و داریم ؛ همه آنها و به طور کلی همه ما شب ها قبل از خواب خیام می خواندند یا می خوانیم ... ؛  پس قدر خودتان ، خیام تان را بدانید !!! . اما حقیقتا خودم عاشق این رباعی خیام هستم :

 

من بنده عاصی ام، رضای تو کجاست؟ / تاریک دلم ، نور و ضیای تو کجاست؟

ما را تو بهشت گر به طاعت بخشی / این مزد بود ، لطف و عطای تو کجاست؟

 

 در ادامه مطلب اجازه بدهيد براي آشنايي بيشتر شما عزيزان گشتي در آرامگاه خيام بزنيم جايي كه روزگاري شبيه خانه خيام بوده . { از آخرين سفرم ، اين برگ سبز را تحفه شما دوستداران مي كنم } . مجموعه خيام در جنوب شرقي نيشابور قرار دارد اما فاصله آن با نيشابور زياد نيست. با ماشين حداكثر ظرف مدت 15 دقيقه مي‌توان به آنجا رسيد، منتها بايد از خودروي شخصي يا اتومبيل كرايه‌اي استفاده كرد . البته خط اتوبوسراني هم ميان آرامگاه خيام و مركز شهر داير است . در اطراف آرامگاه ، اماكن ديدني ديگري مانند آرامگاه فضل بن شاذان ، آرامگاه حيدر يغما و از همه مهم‌تر ، آرامگاه‌هاي عطار و كمال‌الملك قرار دارند . ضمنا چكيده اي از زندگي خيام را از لينكي كه برايتان آماده كرده ام مطالعه كنيد . همچنين كتاب رباعيات خيام نوشته صادق هدايت عزيز را براي دانلود در اختيار شما دوستداران ادب و حكمت آماده نموده ام كه آنرا نيز پيشكش شما خواهم نمود . و صد البته لينكي كه به حل معادله درجه دو خیام مي پردازد . 

 

با سپاس

سيدعمادالدين قرشي

ارديبهشت ماه ١٣٨٧ خورشيدي


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در شنبه 28 اردیبهشت1387 و ساعت 0:0 |

کلمه الله هی العلیا

یا عماد من لا عماد له

 

 

60 سال از اشغال فلسطین و 6 دهه مقاومت گذشت و ما همچنان نمی دانیم که در کجا باید فریاد بی عدالتی مان را بلند کنیم .... در تصویر ، مطلبی که در دستان کوچک پسرک فلسطینی است حرف غریبی است در میان شادی پیرامونش . هیچ کس باورش نمی شود که این غاصبان ... بگذریم . سعدی (ره) ، عزیزم ، چه نیکو می فرماید :

سعدی دو چیز می شکند پشت مرد را

تصدیق بی وقوف و سکوت وقوف دار

 

سیدعمادالدین قرشی

اردیبهشت ماه 1387 خورشیدی

 

+ نوشته شده توسط سیدعمادالدین قرشی در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 15:43 |

كلمه الله هي العليا

يا عماد من لا عماد له